آن چيزی که من از عشق فهميده بودم...

فقط در کتاب ها به چشم ميخورد.

هميشه آرزو داشتم:

«شاهزاده قصه هايم

همانقدر دووست بداردم

که من دوستش داشتم..»

ولی دريغ...

او نيز آرزو داشت:

«پری افسانه هايش

او را همانقدر دوست بدارد

که دوستش داشت.....

/ 7 نظر / 2 بازدید
امیر

کاش تمام چيزها در اين چند خط خلاصه می ديدم ... ذهن مغشوشم اجازه نميده ... من فقط می خواستم کهاو. مرا دوست بدارد .... چون هيچوقت نمی تونه اندازه ای که من دوستش دارم دوستم داشته باشه ... قشنگ بود شيرين جان ....موفق باشی

جیم فنگ ...

امير قشنگ گفته ولی اگر اينطوريه که تو ميگی، من خنگ که نفهمیدم مشکل کجاست؟ ( خوب هردوتون اون یکی رو خیلی دوست داره و اندازه ی هم،همدیگه رو دوست دارین پس آرزوی جفتتون برآورده ست دیگه! )

جیم فنگ ...

راستی نميتونم جلوی خودمو بگيرم، وبلاگت خیلی قشنگه در ضمن متشکرم که بهم سر میزنی ... من به شما لینک میدم، شماهم اگه خواستید ...

ولگرد

شيرين خانم: بلاگت خيلی خيلی قشنگ...مرسی که به من سر زدی...حتما باز هم اين کار رو بکن... اما باييد بگم حرف من و شما هم تقريبا يکی بود...من هم نگفتم تا به نفر يه احساس رو داری، اون هم حتما اين احساس رو داشته باشه...من فقط لجم از آدم هايی در مياد که سعی می کنن با دروغ گويی در مورد احساساتشون ديگران رو تحت تاثير قرار بدن...قسمت دومش رو که بخونی می فهمی ( البته مطمئنم بهت نمی سازه[دو نقطه پی])

شيرين

خب مثل اينکه بايد يه ذره معنی شعرمو توضيح بدم: منظور من از اين شعر اين بود که تازگی ها خيلی کم پيدا ميشن ۲ نفر که هر ۲ تا شون به هم علاقه داشته باشن.من ۱ نفر رو دوست دارم اون يه نفر ديگه رو و خدا ميدونه اون نفر ديگه خودش کی رو دوست داشته باشه.خدمت ولگرد عزيز هم عرض کنم:از اون نوشته منظوری نداشتم.بعدشم شما از کجا ميدونيد به من نميسازه؟خيلی مشتاقم قسمت بعدی رو هم بخونم از نظرم جالب مياد.تا ببينيم چی پيش مياد.فعلا..

...

[گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه]