خیلی , خیلی توی این 22 سال و 6 ماه و چند روز خودم را درد آورده ام.خیلی زیاد به خودم بدهکارم و خیلی زیاد هی سخت تر و سخت تر و سخت تر می شوند این روز ها هرچه پیش میروند.

امروز با رویا باف کودکی ام دست به دست دنبال خانه ای میگشتیم که نیست.هیچ کجای این شهر نیست. خانه ای که به من آرامش بودن بدهد.خانه ای که بدانم تو خواهد داشت.خانه ای که بدانم خوشبخت ام می کند.

همه اش درد دارد فکر این چرک کف دست لعنتی ای که نیست و دارم خرجش می کنم و بهایی که بعد از داشتنش خواهم پرداخت.

من در به در این کوچه ها بی تو ام.

در به در این درندگی و درد

فقط پیچ می خورم و پیچ و به تو نمی رسم.

من از دیروز ها به امروز ته کشیده ام.ته کشیده ام.ته ته ته...

تمام !‌

بحثی ممنوع -

/ 0 نظر / 5 بازدید