من که مثلا اصلا معلوم نیست چه چیزی هستم , هی با خودم فکر می کنم و فکر می کنم و این آدم بودن لعنتی بد جور سنگ جلوی پایم می اندازد واقعیت را.این که نفس می کشم , فکر می کنم , مچاله می شوم , تنبلی می کنم , افسرده می شوم و و و و .. و من هی نمی فهمم که چه ام. که چه کار ها می کنم و باید بکنم در دنیا مثلا.که اصلا این همه بی نهایت که چه ؟ تا چه ؟ که اصلا من چه کار می کنم ؟‌که دوست داشتنم یعنی چه ؟ که تویی که دستانم را می گیری یعنی چه که وجود داری ؟ تو ای که به من سلام می کنی , این همه تویی که کنارم ایستاده اید و راه می روید و رو به رویم می نشینید و با من غذا می خورید و این همه بی نهایت هستی را با من شریکید.یعنی چه که اینها ؟ یعنی چه ؟! اصلا من گم شده ام.جایی بین همه ی این بی نهایت ها..کسی پیدایم کند , در آغوشم بگیرد تا آرام گیرید این جان نمی دانم یعنی چه ام ! ‌

/ 0 نظر / 4 بازدید