شروع

میخوام دوباره بنویسم.میخوام دوباره آدمی رو که ول کرده بودم اینجا به حال خودش رو پیدا کنم.

خیلی سال گذشته از اولین باری که با وبلاگ آشنا شدم و شروع کردم به نوشتن.که نویسنده ها و قاتل ها و همه ی ابعاد وجودم رو با وبلاگ نویسی و خاطره نویسی پیدا کردم. از امسال تصمیم داشتم دوباره بنویسم.دوباره از دفترچه های خاطرات شروع کنم و بنویسم و گم نکنم خودم و خاطراتم رو.ولی هی بهونه ی کاغذ و دفتر و عادت نداشتن به کاغذ و خودکار بود که ننوشتم. که الان اینجا رو باز کردم و تصمیم گرفتم خودم بشم.

تو این مدت.خیلی چیز ها عوض شد در من.خیلی آدم ها و شخصیت های خوب و بد شدم که نبودم. ولی الان خودم رو دوست دارم.الان یه زن قوی ام که به هیچ حایی وابستگیم نیست. که حس میکنم قدرت رو توی خودم و رفتارم و همه ی ابعاد وجودم. که آدمی شدم بالاخره که دوست داشتم و میتونم به خودم افتخار کنم که بالاخره یه استعدادی رو توی خودم به ثمر نشوندم.

و میخوام دوباره روی ابعاد دیگه ی خودم کار کنم.روی چیز های دیگه ای که توی خودم داشتم.روی دخترک عاشق پیشه ای که که عشق همه ی زندگیش بود و نوشتن مثل نفس کشیدن براش. 

می خوام بنویسم که 5 سال دیگه که آلزایمر گرفتم خودم رو بخونم و خودم رو هی بشناسم و بشناسم و گریه کنم با پیروزی های و شکست های الانم. که ذوق کنم و فحش بدم به خودم.مثل الان ها که دلم که تنگ میشه واسه ی خودم میرم گذشته م رو توی اوهام میخونم.

خلاصه که میخوام بنویسم و خوشحالم از این تصمیمم که توی اوهام میخوام بنویسم !

/ 2 نظر / 11 بازدید
احسان

دوست دارم که اینجا می تونم ادامه بدمت عزیزم

احسان

".... الان یه زن قوی ام که به هیچ حایی وابستگیم نیست. که حس میکنم قدرت رو توی خودم و رفتارم و همه ی ابعاد وجودم. که آدمی شدم بالاخره که دوست داشتم و میتونم به خودم افتخار کنم..." واقعا همین طوره شیرین. اما بین خودمون بمونه، دوست داشتم من هم تو این فرایندی که طی کردی اندازه همکارهات و کارت دخیل می بودم، ولی یه جورایی کار فک می کنم بین مون فاصلع انداخته. یعنی فک می کنم بعضی وقت ها اگه من هم باهات همکار بودم، هم تو به اینجا می رسیدی و هم فاصله مون زیاد نمیشد :) :(