رد پا....

در دلم...

غمی بزرگ نهاده است به وسعت دريا.

در چشمانم...

شادی وصف ناپذيری می درخشد.

و در لابلای احساساتم...

جسدم پنهان است و رد پای يک قاصدک...

شاعر:خودم

نميدونم چه جوری از آب در اومده...ولي...

/ 10 نظر / 2 بازدید
GEnTleMan

کوچه به بوته های تمشک بن بست شد٬ آرزوهايت با سنجاقکها پريدند٬ اينکه چه وقت٬ روياهايت تمام شدند٬ و خواستی بزرگ شوی٬ ... نميدانم!!!

جیم فنگ ...

وبلاگ واقعا شيکی داری ... اگر ميلی به شعر و ادب داري، به من هم سر بزن ....

ron

خب مثل هميشه خوب بود ولی کمی عجيب و غريب.تو اگه شادی ديگه نبايد بگی جسد بايد بگويی جسم يا چيزی مثل اون.راستی خيلی دير شده ولی خوش اومدی.در ضمن ادم حساب کن لطفا(لينک)

شيرين

با عرض معذرت.من بلد نيستم لينک بدم.خودت ميدونی که؟اين ۲ تا لينک هم ميدونی کی داد که؟

نانسی

شيرين...زيبا نوشتی...اما اگه یک کم تکمیلترش کنی بهتر میشه...موفق باشی.

نانسی

راستی لينکا با من...

امیر

شعر فوق العاديه .. من شعر رو بر اساس قوانين نمی سنجم ... شعر از نظر من چيزی است که از دل بلند می شود و اغلب بر دلها نيز می نشيند ... باز هم از شعرهايت بگووو ...

...

[گل][گل][گل]

...

[گل][گل][گل]