او دوست ندارد که من شده و گیر می دهد.من دوست ندارم که او شده ام و برایم مهم نیست.من خوشحال می شوم که بهم گیر می دهد.ولی ناراحت می شوم که دیگر "کلمه مریض" نیستم.که دیگر توجه نمی کنم که افعالش گذشته است، حال است.کی است.نه که دیگر او برایم مهم نباشد ها.انگار که خسته شده ام از گیر دادن.یا شاید واکنش های او باشد به گیر دادن های من.نمی دانم.مهم این است که بنده یک دختر دست نیافتنی لعنتی شده ام که برای لبخندش باید هزار نفر قوبانی شوند.و "این" ام را دوست ندارم.

دوست دارم هنوز هم خیلی معصومانه بهش گیر بدهم که چرا افعالت گذشته اند ! 

/ 0 نظر / 7 بازدید