دست به بودن زده ام به گمانم

من اینجا دیگه احساس امنیت ندارم.دلم می خواد از خیلی چیزا بنویسم.ولی حس می کنم اینجا امن نیست.لعنت به من که این وبلاگ رو به چند تا آدم گذشته و فک و فامیل داده بودم.نه که اونا بین بخونن ها.نع.می دونم نمی خونن.ولی خب.

این فک کنم آخرین پست من تو این وبلاگ باشه.شایدم نباشه.می خوام برم یه لولیتا بشم که هر چی دلم می خواد بنویسم کسی هم نشناسه من رو که هی فکر کنم ااا اگه فلانی ببینه.اگه فلانی ببینه.

تا الان هرچی می نوشتم راجع به عشق ها و غم ها و شادی های یه دختر معصومی بود که من بودم.از این به بعد می خوام از شیطونیاش بنویسم و لذت هاش از زندگی در کنار آدمی که پیدا کرده و کنارش 2 سال و 4 ماه و 16 روزه که سکان رها کرده !‌

/ 1 نظر / 10 بازدید
اشکان

سلام.هر جای جدید رفتی خبرم کن!تو همینجوری دیوار راست رو میری بالا،وای بحال اینکه تازه بخوای از شیطونیاتم بنویسی.خدا بخیر کنه[وحشتناک]