دوم راهنمایی بودم که مرجان اومده بود مدرسه ی ما ، که می خواست واسمون ارگ بزنه اوگش رو آورده بود مدرسه ، می خواست ارگش رو بذاره رو پایه ش که من حس کردم پایه هه خیلی جمعه و اینا ، فشارش دادم بیشتر باز شده که ارگه روش جا بگیره ( آخه ارگش خیلی بزرگ بود ) بعد نگو باید همونجوری میبود و ته ش بود.پایه ارگش شیکست.بعد مرجان یه عالمه سر من داد زد.من ام همونجوری گریه می کردم و می گفتم ببخشید درستش می کنم. آخه من که نمی دونستم که ! 

حالا دوباره امروز و داستان لپ تاپ ! آخه من چی کار می تونم بکنم ؟ نع جدی ؟ من خیلی بیشتر از اون ناراحتم واقعا !! 

ولی یه جورایی خیلی بی رحمانه اس همه چی ! 

/ 1 نظر / 3 بازدید
احسان

یکی می گه که بگم فداااای سرت ولی کور خوندی :گریه شدید من لپ تاپم رو می خوام :پا کوبیدن به زمین :ایکس