می آيی...

می آيی...

از دور دستها

سالهاست که منتظر آودنت هستم

در کنار پنجره تنهايی...

به افق چشم دوختم تا بيايی و

آمدنت را نظاره گر باشم

حال که می بينمت

و حال که از دور دستها

صدای قدمهای سنگين و مردانه ات

را می شنوم...

نميدانم

چرا احساس می کن

هرچه به من نزديکتر می شوی

تو را از خود دورتر مب بينم

کاش مثل چندی پيش

من بودم و پنجره تنهايی ام

و انتظاری که هيچگاه به پايان نمی رسيد

/ 7 نظر / 2 بازدید
نانسی

مثل هميشه قشنگ و لطيف نوشتی...قلمت پايدار شيرين جان

خشايار

قشنگ بود .انتخاب موزيکت هم عاليه .

P P _ G R O U P

سلام..خيلی جالب بود..موفق و سر بلند باشی..بای

P P _ G R O U P

من اول فکر کردم که با اون اوهام معروف www.o-hum.com)رابطه ای داری ولی ميبينم که....موفق و سر بلند باشی..بای

ولگرد

سلام.... خيلی قشنگ بود.... موفق باشی

...

[گل][گل][گل]