نیستم ام

نمیدانم در کدام کلمه اش اینگونه جمع می شوم و پرت می شوم و به دوردست می روم.انگار که لحظه را جا گذارده ام و می دوم و می دوم و اشک می ریزم ولی دور می شوم.نمی دانم چگونه اتفاق می افتد یا چرا یا کی و یا یا یا یا..می دانم که اتفاق می افتد ، که من یکهو وسط ناکجا آباد کلمات قرار می گیرم و هی گذشته از جلو چشمانم مرور می شود و مرور می شوم و انگار که سعی کنم فراموش کنم نگاهش نمی کنم و می ترسم.

از روزهای روبه رو می ترسم.از آینده ی احتمالی می ترسم.از این 23 سالگی می ترسم.از 30 سالگی بیشتر می ترسم و هی فکر می کنم که آنقدری نمانده.که 30 ساله شوم و در کوچه باغ های این دنیا پرسه بزنم و زار زار گریه کنم و یادم نیاید از کجا آمده ام.

که هی فکر می کنم که چه ها نشده ام و چه ها می توانستم باشم و چه حال هایی که انتظارم را نمی کشید و هی به خودم نهیب بزنم که هنوز که وقت هست.عجله کن !

ولی تنها چاره ی احتمالی لعنتی ای که پیدا می کنم خواب است و خواب و خواب و خواب... که تازه همه شان کابوس هایی وحشی اند که حمله ام می کنند و زخمی تراز اینم می کنند که هستم.

یک جایی ، یک روزی ، بین بی خوابی های 6 ماه پیش و خیال نبودن هایش گم شدم.

و اکنون فقط بدنی سرگردانم که روحم را طلب می کند و نمی یابد.

 

حالا هرچقدر هم همه چیز خوب و رویایی باشد و او باشد و هی از هم سرزیر هم شویم ها ، جای -من- کم است.جای من ای که پیدایش نیست کم است.کم است...

/ 0 نظر / 4 بازدید