. : اوهام : .

  • شبه..همه جا تاريکه و هيچ نوری به جز نور صفحه ی سياه مانيتور توو اتاق نيست...چشمات رو ميدوزی به سقف سفيدی که سياه به نظر ميرسه و به ديشبت فکر ميکنی... به اون:
  • + تو اوون دختری که سال اول بود نيستی...
  • ـآره   نيستم..نيستم..نيستم..نيستم..!!!
  • +تو شدی... نسترن.......امير .....اينترنت......مجازی........!!!!
  • به حرفاش فکر ميکنی..به چيزای که بهت گفت و حرفايی که بهش زدی..!!! چقدر تغيير کرده..!!!چقدر تغيير کردی...
  • يه حسی آزارت ميده..از رو تخت بلند ميشی و عرض اتاق رو قدم ميزنی..!! زير لب شعر زمزمه ميکنی..!!!
  • ميخواهم خوب باشم..
  • ميخواهم تو باشم و به خاطر همين راست ميگويم...
  • نگاه کن:
  • با من بمان...!!
  • به چند روز ديگه فکر ميکنی که قراره اسامی بياد..!!!صدای قلبت مثل صدای بمبيه که توو فکرت ترکونديش..!  دستات ميلرزن..!!!اون مرض بچگی دوباره برگشته..!!! ياد حرف مامانت ميوفتی..!!!
  • « واسه خستگيه..!! يه کم بشينی دوباره عادی ميشه..‌»
  • ميری طرف پنجره ی اتاق...جايی که از همه جای خونه دوس داشتنی تره مخصوصا اين موقع های شب..آروم و ساکت..!!
  •  دلت تنگ شده..!!! به اين پنجره که ميرسی هميشه دلت تنگ ميشه...چقدر دلت برای صداش تنگ شده..!!! چقدر دلت برای تنها بودن تنگ شده..!!!واسه ی اون همه غم و غصه ای که ۲ سال پيش داشتی و حالا چند برابر شدن..!!!
  • واقعا مجازی شدم...؟! حرفام حرفای خودمه؟!!!
  • يهويی هوس ميکنی کاش اينجا بود..اون وقت ميرفتی توو بغلش و آروم گريه ميکردی..حتی اگه واسش مهم هم نباشه ديگه..!!!..خفه و ساکت که هيچکس نفهمه...!!
  • افکارت بهم ريخته س...به آسمون نگاه ميکنی..همون جايی که ديشب طلوع خورشيد رو ديدی...
  • تا چند روز ديگه بايد تحمل کنی؟! تا کی؟!
  • « تو اون شيرين سال اول نيستی..!!‌»
  • حرفها دور سرت ميچرخند...!!!
  • « شيرين خيلی وبلاگت رو دوس دارم..خيلی قشنگه..با وبلاگای اونا فرق داره..راحت مينويسی..!!»
  • از حرفش خندت ميگيره و ذوق ميکنی..!!! هه...
  • « آره منم موافقم...يه جورايی مجازی شدی..»
  • نگاه کن..هر دو موافقند که تو مجازيی..!!
  • احساسام رو روی يه نوار ضبط کردند..:
  • اولش شاد شاد...بعد کم کم کمتر ميشه..ميره توو غم و غصه و همه چيز به هم ميريزه..با تا پای خود کشی ميره..نوار تموم ميشه..ميزنندش بره عقب..!!!!
  • باز از اول...!
  • « حرف باحالی زدي»
  • دوباره به آسمون نگاه ميکنی..!!!ديشب هوا پر ستاره بود..امشب هوا قرمزه...سرخ سرخ..!بارونه آرومی ميباره...بهت آرامش ميده...دلت ميخواد از خونه بزنی بيرون! اجازه ی اين کار رو نداری..!!
  • درخت های توو خيابون تکون ميخورند و تو فکر ميکنی و فکر ميکنی و گم ميشی..!!!!
-- شیرین --
- ٥:٥٦ ‎ق.ظ , ۱۳ تیر ۱۳۸۳ : نظرات () -