. : اوهام : .

هه...يکی بود يکی نبود...غير خدای قصه ها...( همه بودن )..

يه گنجشک کوچولو بود با يه دنيا مهربونی که به همه ميداد و از هيچکس نميگرفت..!!!( به مدل قصه ها ) يه دونه دوس داشت..از اون دوستای جون جونی....خيلی باهاش صميمی بود...يه روز از روزای خوب..که دو تا دوس با هم رفته بودن گردش،دوس کوچولوش افتاد از درخت پايين چشش افتاد به يه (...) کوچولو..ديگه هيچ کس رو نديد...!!!ديگه دوس اونو نديد..!!! حالا يه دوست جديد داشت..که ديگه اونو نميديد..!!!گنجشک کوچولوی قصه ما..تک و تنها موند و رفت..رفت ز شهر قصه ها..!!!ديگه دنيا رو نديد..ديگه اون دوست و نديد..اما هميشه داشت اميد..به يه روز خوب و خوش..که اونم يه روز رسيد..!!! اتفاقی شد يا نه، گنجشک کوچولوی ما يه دوس تازه پيدا کرد...از اون خوباش..!!! دوس قديم جون جونيش..حالا ديگه تنها بودش..اسير غمها شده بود..اونو نديد..!! اونو گذاشت مثل خودش با دوس تازش اون پريد..از قضا اين دوست تازه..دوس همون قديمي بود..(که دیگه اون اونو نمیديد..!!!)

اينا باهم شدن دو دوس..از اون دوستای جون جونی..اما زمان وفا نداشت..گنجشک ما گناه نداشت...اما اسير غم شدش..اسير يک زخم بزرگ که روی قلبش مونده بود. دوس قديمی تنها بود..که دوس، ديگه با اونا نبود..!!!

هه..ديگه دنيای قصه هاهم تاريک شده..!!! ديگه قصه ها همش خوب نميشه اون آخراش...ديگه مهربونا پيدا نميشن کمک کنن..همه شون گم ميشن توو اين دنيای ما..ميون درد و غما...!!!( غم ها ) 

قصه ی ما به سر رسيد..کلاغ بيچاره ی ما هنوز به خونش نرسيد..هنوز بايد بگرده و خونه رو پيدا نکنه..حياط خونشون رو اون پر از هدايا نکنه...!!!

***

۱۱/۴/۱۳۸۳

-- شیرین --
- ۳:۳٤ ‎ق.ظ , ۱٢ تیر ۱۳۸۳ : نظرات () -