. : اوهام : .

...

پنجره رو باز میکنم...دو تا پرنده ان شایدم دو تا خفاش..شایدم یه چیز دیگه..ولی میپرن پس یه نوعی پرنده اند..میچرخند دور یه دایره و نزدیک من میشن بعضی وقتا..میترسم ازشون..عقب میام..از شب می ترسم..از روز می ترسم..از امروز، از دیروز، از فردا، از خودم،از تو ، از اونی که ازم می ترسه، از اونی که ازش فرار میکنم،... آره ترسو شدم یا ترسو بودم...پنجره رو میبندم و میشینم پشت مانیتور...از این دنیای مجازی بدم میاد که میتونم توش کسایی رو بسازم که من نیستن و میتونم خود واقعیم رو نشون بدم..خودم رو...!! کسی رو که کم کم دارم فراموشش میکنم..!!! دچار یه احساس بدی شدم...یه حس غریب تر اونی که بتونم درکش کنم..!!!یه چیز عجیب..از حرفام از کارام از افکارم از همه شون میترسم...!!! از خودم بدم میاد..از افکارم بدم میاد...

***

_« نگاه کن: با من بمان »

+....

دیگه نمیخوام اینی که هستم بمونم..دلم نمیخواد مثه بقیه بشم و همش فرو برم..دلم نمیخواد توو اون مسیری که همه رفتن منم برم...اما دارم میرم...مثه اونا دارم توو همون مسیر میرم ..توو همو مرداب فرو میرم..آخر هم مثه همونا غرق میشم واسه یه مدت همه یادم رو میکنن یکی میگه :

_ « خدا رحمتش کنه چه آدم خوبی بود....»

و یکی دیگه میگه:

« هه...الان داره توو آتیش میسوزه..هه هه »

شایدم فراموش شم و هیچکس نفهمه من کجا رفتم..هیچکس یادش نیاد که من یه روزی بودم و حالا نیستم...شاید هیچ کس نفهمه..آره..مرگ در فراموشی...!!! از این یکی بیشتر خوشم میاد..نمیدونم چرا..!!مرگ در فراموش شدن..!!! دلم میخواد اگه توو این راه مردم این جوری بمیرم..هیچکس منو یادش نیاد..حرفام رو به کار ببرن و بعد دو ساعت فکر کنند: « این تیکه کلوم کی بود..؟! » هه..و من بهشون بخندم..

من فقط حرف میزنم و عمل نمیکنم...!!! نمیتون خلاف جهت حرکت کنم..نمیشه توان مقابله با این همه آدم رو ندارم..توان مقابله با تنهایی رو ندارم..دیگه بسمه..!!! خسته ام..هیچ نیرویی ندارم، کسی نیس که کمکم کنه..!!! هنوز زود.. هنوز خسته ام..!!!!

بگذار خون ما بریزد

و خلاء میان انسانها را پرکند...

***

چند وقت پیش بود؟! کی بود؟! آخرین بار؟!

یادم نمیاد..فقط ماله خیلی وقته پیش بود که گیلاس های دو تایی رو میذاشتم دور گوشم و باهاشون میچرخیدم..!!!( وقتی یادم اومد که دیگه بزرگ شده بودم..این کارا ازم بعید بود..و کتاب: چراغها را من خاموش میکنم » اینو یادم آورد که یادم رفته بود چند وقته پیش بود..!!)

چند وقت پیش بود؟! کی بود؟! آخرین بار؟!

چند وقته که دیگه با شهاب بازی اختراع نمی کنیم..دیگه ملحفه ها رو به پایه های مبل و صندلیها نمیبیندیم و پایگاه درست نمیکنم که باهم بجنگیم..!!! ها؟!! کی بود؟!! کی؟!

یادم که میوفته گریم میگیره..یاد اون روزا که میکنم که همیشه با شهاب میجنگیدم و در عین حال مواظبش بودم که کسی آزارش نده..!!! 12 سالم بود که یه پسر 17 -18 ساله رو به خاطرش زدم !!! به خاطر توهینی که به داداش کوچولوم کرده بود..!!! به داداش کوچولوم... همون داداش کوچولویی که حالا دیگه بزرگ شده و واسم شاخ و شونه میکشه..حالا دیگه مرد شده به قول بقیه...اما هنوزم به مراقبت احتیاج داره مثه یه بچه و هیچکی اینو نمیفهمه..!!! هیچکی نمیفهمه که اون چی میگه.. و من شدم مسیول دفاع از حقوق اون..!!!داداش کوچولوی تنبل که مسیول همه چیزش من شدم..یه احساس مسیولیت پیدا کردم نسبت بهش...بسه هر چی تحقیرش کردن توو این مدتی که من مشغول خوش بود و کور بود..!! بسشه...!!!

***

یکی منو ببینه...یکی منو بفهمه..یکی این جا رو بخونه . بفهمه دارم داد میزنم..!!!

هیچکی نمیشنوه؟! الووو؟!!!

بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو...(ق)

-- شیرین --
- ۳:٥٩ ‎ق.ظ , ٧ تیر ۱۳۸۳ : نظرات () -