. : اوهام : .

آخه توو اين دنيا به اين بزرگي حق من همين قدره؟؟؟ كم زجرم دادي توو اين 1۴ سال ها؟؟كم كمرنگي كشيدم ..؟ هوم چراهيچي نميگي؟؟؟ كم تنهام گذاشتي و رفتي پي بقيه؟؟حالا چي؟؟ اين كه دادي چي كار داره با من ميكنه خدا جونم ؟؟ ها؟؟يه بت دادي بپرستمش؟؟ آره خدا ؟ يه بت؟؟!! من كي از تو يه بت خواستم اونم اين جوري با اين همه بندش ؟؟؟ من با اينا چي كار كنم. اومدي از چاه درمون بياري انداختيمون توو دره؟؟ حالا من چي كار كنم ها؟؟؟ چرا كارات رو نميسنجي آخه؟ چرا فكر نميكني؟؟ خيال ميكني هر چي تو بخواي بايد همون بشه؟؟؟ ها؟ آهاي خدايي كه فرار كردي رفتي اون دور دورا..ديدي گند زدي در رفتي؟؟؟ ها ؟؟؟؟؟؟ چرا جواب نميدي ..مگه نميبيني منو ؟ آه بيا پاين ديگه بسه هرقدر همه رو از اون بالا نگاه كردي و هيچي نديدي...بيا اين پايين ببين اينجا چه خبره..ببين چه كارايي كردي..نگاه كن منو..آه از اون دخمت بيا بيرون..!!! با توام . آره با تو..بيا اين جا رو درست كن؟؟ فكر نكن حالا كه از دستم در رفتي ميتوني رو كاري كه كردي رو ببيندي تا هيچكي نفهمه..زهي خيال باطل..مگه من ميزارم؟؟ جرات داري بيا اين پايين يا خودم ميام از اون بالا ميكشمت پايين... خيال كردي همه مثل تو كورن ونميبينن ؟؟؟ نه آقا جان اين پايين ها از اين خبرا نيست..اين جا اگه چشات باز نباشه از زندگي ساقط ميشي و هيچكس هم نيس جنازت رو ببره قبرستون..بيا ببين چه گندايي كه نزدي..يالا..

-- شیرین --
- ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ , ٢۳ خرداد ۱۳۸۳ : نظرات () -