. : اوهام : .

  • دارم نقش کور ها رو بازی ميکنم...!!يه آدم کور...يه آدمی که هيچی نداره..هيچی...!!!چشام رو ميبندم..همه چيز رو حفظم..همه چيز رو...به هيچ جا نمی خورم..با چشمای بستم ميبينم واضح تر از هميشه....کاملا روشن...
  • يه چيزی توو دلم وول ميخوره و قلقلک ميده ولی گريم ميگيره..دلتنگم..!!!دلتنگ چی يا کی؟؟ نميدونم..!!!واقعا نميدونم..اينجاش رو تجربه نکردم..اينجا رو حفظ نيستم..يه فصل جديد باز شده..می خورم به در و ديواار های فکرم..يه چيزايی يادم مياد..از همون اول اول:
  • بچه داره گريه ميکنه..صداش تو گوشم میپيچه..خفش ميکنم با همون فکری که ساختتش...
  • سلول های خاکستری مغزم جواب کردن انگاری...انگار دارم جهش ميکنم..نمی بينم..هيچی رو نميبينم..دارم کور ميشم..کور کور....هنوز دل تنگم..دلتنگ يه چيز سياهی که جلوی رومه..دلتنگ اون کوچه ی بنبستم که ۲ بار تا آخرش رفتم و برگشتم و گم شد..!!!
  • بچه ول نميکنه يه بند داه گريه ميکنه..توو چشاش زل ميزنم..می خواد اذيتم کنه..!!چرا؟؟!!!
-- شیرین --
- ۸:٥٩ ‎ب.ظ , ۱٩ فروردین ۱۳۸۳ : نظرات () -