. : اوهام : .

  • صدايی آرام و مبهم از اعماق ، روحش را صيقل ميدهد:
  • «وتو می شنوی هر آنچه را من ميگويم.زبانت را ميدانم.ميشنوی ميشنوي»
  • و صدا در گوشش مکرر ميشود و او فرياد ميکشد.می خواندش.او ميخواندش:
  • «هر وقت بودی نبودند ! هر وقت گفتی نشنيدند.. تو نيز هيچ گاه نشنيدی.هيچ گاه نديدی.هيچ گاه!!:
  • ***
  • از جای بر ميخيزد و به سمتی که او می خواندش پيش ميرود:
  • «بيا .بيا تو می شنوی .تنها تو ميشنوی.بيا.چشمانت باز ميشوند ديگر بار.آنها نميشنوند. آنهل نمی دانند . آنها نمی بينند . من همه چيز را ميدانم . همه چيز را »
  • و صدا فرياد زنان تکرار ميکند. دست در آينه فرو می برد و مرز دنيای خيالی را ميشکند.
  • ***
  • در گوشه ای از ميدان همه دورش جمع شده اند.هيچ يک زبانش را نمی فهمند.و او تنها جيغ ميکشد.داد ميزند.آنها با دست نشانش ميدهند و او می خندد از ته دل :
  • «انها نمی دانند انها نمی بينند بيا چشمانت باز می شوند . می بينی »
  • هرگز کسی زبانس را ندانست . هيچ صدايی را نمی شنيد به جز آن صدای آرام و مبهم اعماق را .
  • ***
  • فرياد می زد . چيزی را ميگفت که ديگران نمی گفتند . صدايی را ميشنيد که ديگران نمی شنيدند و به زبانی سخن می گفت کخ ديگران نمی دانستند  .
  • به زندان در آمد. همه ترکش گفتند. با ترحم نگاهش می کردند . همه ترکش گفتند اما صدا هنوز ميخواندش:
  • «تو به اينجا ميايی . من می آيم »
  • ***
  • دستانش را دستی می فشرد. بلند می شود .همراه دست حرکت ميکند به آن اعماق .
  •  فرياد می کشيد  اما هيچ کس نمی قهميد. هيچ کس نمی شنيد .
  • دست را فشرد . پايين تر رفت .
  • به آينه نگاه می کند . به تصوير مجازی اش .
  • پايين تر پايين تر .
  • خنده . قهقه می زند :
  • «فرصت کم است »
  • صدا ميخواندش :
  • «پايين تر پايين تر من اينجا هستم »
  • ***
  • به دنيای خويش رسيد به مکان ارتعاش صدا
  • بــــه دنيای ابدب آن صدا دست يافت
  • ديگر فرياد نمی زد . آرام گرفته بود . آرام....
  • ***
  • در تابوت که ميگذاشتنش هنوز دسته چاقو در دستش بود
-- شیرین --
- ٤:٠٩ ‎ب.ظ , ٢٩ بهمن ۱۳۸٢ : نظرات () -