. : اوهام : .

منو نديد...!هيچ وقت نتونس منو ببينه.! هميشه گمم ميکرد...منم هی ميرفتم دنبالش پيداش ميکردم. اما اين بار نمی تونم پيداش کنم خيلی دور شده ازم.از من منی اينقدر دوسش داشتم.هر چند وقت چند وقت مياد سر ميزنه ببينه زنده ايم میپرسه :«حرفی واسه گفتن نداری؟؟» منم هميشه ميگم :«نه» منی که...! نمی دونم کجاست خيلی وقته که ازش خبر ندارم.! نه نگو واسه اين ميخوای بری که اصلا حوصله ی جواب دادن به تو يکی رو ندارم..خودت رفتی..! پس دهنت رو ببند و هيچی نگو بذار حرف بزنم حالا که ميخوام بگم.. تو اينقدر نفهم و خودخواه ميشی بعضی وقتا که اگه يه آينه بذارن جلوت تا قيا فتو ببينی بايد يه سطل زباله هم کنار آينه واست بيارن تا اگه اوق زد بالا آوردی....

ــــــــــــــــ

من..! منی که هميشه ی هميشه فکر ميکردم جمع ۳ تايی مون ابدی و هيچ بنی بشری نمی تونه خرابش کنه . حالا همين جوری نشستم و دارم نگات ميکنم که چه طوری داری همه چی رو داغون ميکنی..دلت اومد..؟؟!   حالا من هيچی من گذشتم چون هيچ وقت  من اين فکر رو نميکردم که به خاطر من...!  اون چی ؟؟! اون چه گناهی داره ؟؟؟!!

ـــــــ

آخر کوچه رو يادته؟؟! يادته با دستای خودمون تميزش کرديم ياده واسش چه قدر زحمت کشيديم؟؟! سه تايی؟؟ يادته..؟ ولی تو خرابش کردی..اونا خرابش کردن. ما خرابش کرديم..اونقدر از هم دور شده  بوديم که...!!! همه ی اون گلا خراب کردن همه رو شکستن .. اونجا هيچی نمونده به جز يه خاطره. يه خاطره از وجود تو  توی که اينقدر برام مهم بودی ولی هيچ وقت نفهميدی..

هر چی فکر کردم نتونستم يه راهی پيدا کنم که بتونم دوست داشتن رو ثابت کنم. نميشه..نه من نميتونم تو بايد خودت بفهمی از چشمام. خوب من اين جوريم..  يه چيز ديگه هم هست که بايد بهت بگم..اگه ميخوای بری (نگو که رفتم)  ديگه پيدات نشه اين طرفها.هر دو سه روز يه بار نيا .هيچ وقت ديگه نيا..اون غرور لعنطيت هم بريز دور که خيلی ازش بدم مياد....

يادت نره دوست دارم دوست من...

خب همه حرفامو زدم.حالا ميشنوی؟؟!! الو...!!!

بازم منو نميبينه چه بياد چه نياد..دعا کنين برگرده.پيش خودم پيش ما.

-- شیرین --
- ٦:۳٥ ‎ب.ظ , ٢٢ بهمن ۱۳۸٢ : نظرات () -