. : اوهام : .

سخته...

شب بخوابی با فکر اين که فردا چی کار کنيو وقتت رو چه جوری بگذرونی و صبح که بلند ميشی ميبينی از خونوادت فقط خودت موندی و خودتو يه کوه رنج از زنده بودن خودت خيلی سخته فراتر از ادراک منو و تو که پشت مونيتور لحظه هامونو می کشيم و نمی دونيم واقعا نمی دونيم که تو دل اونايی که موندن چه خبره بهت ناباوری تنفر از زنده بودن  تنفر از خود که چرا زنده اند  در حالی که عزيز ترين کساشون نيستن ما هيچی نمی دونيم واقعا تسليت های ما می توونه اونا رو تسلی بده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

  • چشمان مرا به چشم هايش گره زد
  • بر زندگی ام رنگ غم و خاطره زد
  • اورفت ولی نه طبق قانون وداع
  • يک بار فقط به شيشه ی پنجره زد

نمی دونم چرا همه غمها يه دفه ميريزه سر آدم

يه چيزايی ازت ميدونم که حتی خودت هم نمی دونی .راست ميگه !تو هم مثل همه بودی مريم راست ميگه خدا فرشته نمی آفرينه بياره بذاره رو زمين تازه من خودمم اهل زمينم بايد فکر فرشته داشتنو از ذهنم بيرون کنم هميشه فکر ميکردم يه فرشته ای و با بقيه فرق داری اما دريغ...........   تو هم مثل بقيه بودی شايد بدتر از اونا من از تو به بت بی گناه ساختم و اونو پرستش می کردم

هيچکی لياقت تو رو نداره همون طور که تو لياقت هيچکی رو نداری

 

شايد خيلی مسخره باشه که همه الان دارن در مورد زلزله بم می نويسن و من از يه فرشته تخيلی

 

-- شیرین --
- ٦:٠٤ ‎ب.ظ , ۱۱ دی ۱۳۸٢ : نظرات () -