. : اوهام : .

ــ حمیـــــــــــــــد! چن تا دوسم داری ؟

دستاشو تا جايی که ميتونه باز ميکنه و ميگه خيلی.

به دنيای کوچيکش حسوديم ميشه . دلم ميخواد برگردم به اون موقع ها . اون وقتا که از زندگی فقط بازی و تفريحشو ميفهميدم و فقط مامان و بابا و خاله و دايی و ...رو می شناختم.

ــ شيرين  بيای ورق بازی کنيم.

ــ بيا

مياد ميشينه روی پاهام.

ــ يکی مال من يکی مال تو

ــ حميد             ـــ چيه؟

ــ ميخوای نينيت دختر باشه يا پسر ؟

ــ داداش ميخوام.              ـــ اوه اوه خدا به خير کنه

میپرا بغلم و گلومو فشار ميده و بوسم ميکنه.

کاشکی ميشد به گدشته ها برگشت. هميشه ميگفتم ميخوام مثل بچه ها بمونم ٬ پاک و ساده و ولی چن شب پيش فهميدم من با بچه گيم خيلی فاصله گرفتم. خيلی ...من گمش کردم ٬ هميشه ميگفتم ميخوام بچه بمونم اما :

                               من بزرگ شدم

-- شیرین --
- ٢:٤٧ ‎ب.ظ , ۳ دی ۱۳۸٢ : نظرات () -