. : اوهام : .

یک تبسم زیرکانه و یک عروسک بازی کودکانه

کافی بودبرای عاشق شدنم و تو این کار را کردی...

و من مثل کودکی عاشقت شدم و مثل قصه پدر بزرگ

تو شدی شاهزاده سوار بر اسب سفید و من پری قصه ها

و چقدر ساده عاشقم کردی و از آن ساده تر رهایم.

«بمان شاهزاده زیبا!...من بی تو می میرم.»

خندیدی و گفتی:«بازی بود...»گفتم:«بازی زیبایی

بود،پس بیا بازی کنیم.»گفتی‌:«من دیگر بزرگ‌ شده ام،

من‌ دیگر بازی‌ نمی کنم.»گفتم:«مگر بزرگ‌ تر ها بازی

نمی کنند؟»گفتی:«بازی نه!زندگی‌ می کنند.»

گفتم‌:«پس بیا‌ زندگی کنیم،مثل بازی.»گفتی:

«زندگی بازی نیست.»

«پس حالا با عشق‌ تو چکنم؟»گفتی:«رهایش کن بازی

بود.زندگی کن.»گفتم:

«پس من تا‌ همیشه کودکت خواهم‌ ماند»

.

-- شیرین --
- ۱:٥۳ ‎ب.ظ , ٢ امرداد ۱۳۸٢ : نظرات () -