. : اوهام : .

  • تصميم داشتم اين بلاگ رو حذف کنم...منصرف شدم...اين بلاگ واسه من تداعی کننده ی توه...اين بلاگ تنها چيزيه که واسه من مونده از تو..از خاطراتت...از اون روزای خوب که مينوشتم واسه تو..واسه خودم..واسه دلم...از اون روزايی که پيشم بودی...از اون روزايی که اين جا ميومدی..اينجا هنوز بوی تو رو داره واسه من...اينجا بدون تو کامل نيس...اينجا تو رو کم داره...من تو رو کم دارم...!!!
  •  ديوار های سرد قلبم تا هميشه اسمت و يادت و حرفاتو حبس ميکنه...پاک و دست نخورده...قلب کوچيکم تا هر وقت که بتونه  تو رو از ياد نمی بره...بهت قول ميدم.. نمی دونم قراره چه بلايی سرم بياد اما اينو بدون...هيچ وقت از يادم نميری..ازت ممنونم..به خاطر همه چی...به خاطره خوبيات...در اوج نا اميدی بودی ولی بازم بهم اميد ميدادی....
  • حرفای قشنگت هيچ وقت از يادم نميره...هر سال ۱۱ تير و جشن ميگيرم به يادت...(نميدونم يادته يا نه ولی روز آشنايی مون بود) همين طور هم۲۶ تير رو...
  • تو مهربون بودی واسه دل شکسته ی من..ولی حالا که داری ميری...اينو بدون که عشق من نسبت به تو کوچه بازاری نبود...شايد يه احساس زود گذر باشه اما کوچه بازاری نيس...
  • دلم واست تنگ شده...همون دلی که فکر ميکنی احساس نداره...همون دلی که فکر ميکنی احمقه...همون دلی که دوست داره...بورو ساينا جونم( پيش بچه ها ساينا صدات ميکنيم)...بورو اون جوری که راحتی زندگی کن...بورو...من نميخوام خودمو به تو تحميل کنم...تو مال نبودی و نيستی...قولاتم فراموش ميکنم!! ميدونم که اون قولا رو از روی سادگيت دادی...ميدونی چيه..ميدونستم که داستان ما اخرش به جاهای تاريک ميکشه...ام نه به اين تاريکی...اون قصه ای که واسه خودم نوشته بودم..من بايد ميرفتم..نه تو!!!! ساينا!!! چرا رفتی عزيزم...هزار تا سوال گنده توو ضحنمه...سوال هايی که بهتره همون جا دفنشون کنم...
  • منو ببخش ساينای عزيز...واسه تموم حرفايی که بهت زدم...ولی اينو بدون يکی از خصوصيات دختر متولد آذر اينه که تمون حرفايی که ميزنه از ته دلش نيس...فقط حرفه! که زود فراموش ميشه واسه خودش..اما توو دل برقيه ميمونه...به هر حال منو ببخش...
  • بازم ممنون از همه ی خوبيانت مهربونم....
  •  
  • دوتا چشم سيا داری..
  • يه قلبه رها داری..
  • با يک دست ميکشی مرا.
  • وبا يک دست زنده ميگرداني...
  • ...
  • ادامه ی اين شعره چی بود؟؟؟!!!

ميدونم که تو ديگه اينجا نميای ولی اگه اومدی کامنت بذار..خواهش ميکنم برای آخرين بارم که شده بذار...خواهش ميکنم ازت...بذار همون طوری که قصه ی مابا خوبی شروع شد با خوبيه م پايان پيدا کنه....

-- شیرین --
- ۳:۳٢ ‎ب.ظ , ۸ آبان ۱۳۸٢ : نظرات () -