. : اوهام : .

نشته بود جلوم،داشتیم ناهار میخوردیم تو رستوران شیرین بانو، دم شرکتش،عدس پلو،بعد یهو رفتم تو فکر،یهو شروع کردم نگاه کردنش و حس کردم چقدر غریبم،چقدر غریبه برام،چقدر انگار دوره،چقدر تو لحظه ها و خاطراتم نیست و انگار که نبوده خیلی وقته،که چقدر چهار سال و شیش ماه و یک روز زود گذشت، چقدر زود رسیدیم اینجا که بینمون یه دنیاست،یه کوهیه که فرهاد کوه کن میخواد که دلش رو بشکافه و به شیرینش برسه،بعد دیدم نه من شیرین ام دیگه،نه اون هیچ وقت فرهاد بوده...بعد گفت چرا تو خودتی؟ گفتم خوابم میآد.نگفتم خواب های شیرینیم میآد،خواب های مرگ شیرین آخر قصه هام میآد...

نگاه کرذم تو چشماش،هنوز کلید داشت،همیشه کلید داره،وقتایی که حس میکنم دیگه نمیشناسمش کلید چشماش رو میبینم و یادم میآد که خودشه،خود ۹ شهریور ۱۳۸۹ ایشه که کلید پیدا کردم تو چشماش،هنوز هست،وجود داره،من ندارمش فقط،من هیچ وقت داراش نمیشم فقط.بعد دلم لرزید،گفتم تا پایین ویلا میآی باهام؟ اونجا که تو انقلابه؟ گفت نه.

-- شیرین --
- ٢:۱٥ ‎ب.ظ , ۱٠ اسفند ۱۳٩۳ : نظرات () -