. : اوهام : .

امروز رفتيم اردوو...

يه اردوگاه هه بی آب و علف بود که دورش جنگل بود..اول دلم گرفت آخه وقتی راه ميرفتم هر چی تيغ بود توو پام ميرفت..بعد دل و زديم به دريا و با يه آقاهه که کوه نورد بود از کوه رفتيم بالا..اينقده حال داد ولی حيف که نمی تونستيم از گروه خارج شيم...ران که يه حلقه فيلمه ۳۶ تايی تموم کرد نانسی هم حدودا ۲۰ تا فيلم گرفت...(ران بيشتر از طبيعت گرفت و نانسی از من و خودش و بچه ها) بهد که برگشتيم رفتيم ميمون بازی( دو تا ميله ی بالفيکس رو گذاشته بودن رو به رويه هم از اون بالا ميرفتيم مثه ميمونا..) بعد که ديديم هوا خيلی گرم شده تصميم گرفتيم آب بازی کنيم.. يه بطری ۵/۱ ليتری سوناب و پر آب کرديم و ريختيم رو خودمون تموم مانتومون خيس شد (به صورتی که رنگش کاملا با برقيه متفاوت شده بود) از سر و صورتمون آب ميچکيد...نفری ۲ تا ساندويچ خورديم و کلی شکلات..مممم دهنم آب افتاد و بعد چون دير جنبيديم اتوبوس(همون مينيبوس) پر شد مجبور شديم وايسيم..کلی حرف زديم بعد که اتوبلوس اومد سوار شديم تا خود مدرسه هی زديم و خونديم...(  مانتو هامون بعد از ۱/۲ ساعت خشک شد) هنوزم گلوم درد ميکنه آخه من سردسته بودم(همه سر دسته بوديم) از برقيه بچه ها ۱:۳۰ ديرتر رسيديم..مامانم شانس آورد کهخ خوابيده بود وگرنه تا حالا ۵۰۰ بار دق کرده بود...

بالاخره اين اردو با اينکه اولش بد بود و تووی آفتاب نشسته بوديم( آخه مخمون ايراد داره) ولی خوش گذشت...جاتون خالی ...تازه از مدرسه اومدم حوصله ندارم برم حموم امشبم ۳۰ تا مهمون داريم شنبه هم امتحانه رياضی....وای..چه کنم( من در حالت آدی درس نمی خونم جچه برسه که مهمونم داشته باشيم...)

پ.ن: اينو از تو هيچ ورقی ننوشتم اگه يه خرده قاتی پاتی شده ببخشيد..

-- شیرین --
- ٤:٥٥ ‎ب.ظ , ٢٤ مهر ۱۳۸٢ : نظرات () -