. : اوهام : .

دوباره برگشتم خونه ، خونه ی تنگ و تاریک و گرم و سرد خودم.اینجا رو دوست دارم.اینجا رو که حس می کنم اولین باره بهش دارم می گم "خونه ام " .ولی تنهایی هاش رو دوست ندارم.نبودن هاش رو دوست ندارم.تنها خوابیدن هاش رو دوست ندارم.تنها غذا خوردن هاش رو دوست ندارم.سکوت محضش رو دوست ندارم و اینا آزارم میده.

موهام رو طلایی روشن روشن کردم.قیافم عجیب شده.اصلن خودم رو نمی شناسم.هی خودم رو تو آیینه می بینم تعجب می کنم.

هی یاد قدیم ها می افتم این چند روزه . این چند روه که گرگان بودم و هی دلم تنگ شده بود و هی دلم می خواست زود تر برگردم تهران.تهرانٍ تنهای خودم.یاد اون اول ها .یاد اولین ها.اولین برف.اولین بارون.اولین بوسه.

سامان و مثلا دوست دخترش اومده بودن خونم.تنها کاری که نکرده بودم جاکشی بود.که اونم کردم مثل اینکه ! :دی

سرم درد می کنه.امروز یه 3-4 ساعتی تو بغلش گرفتم خوابیدم و از دلتنگی مثلا در اومدم.ولی الان باز می خوام که پیشم باشه.که پتو بندازه رو تخت و یه پتو هم بندازه روم.بغلم کنه و غش کنه اونم مثل من.

بعد ولی هی فکر می کنم که خب که چی مثلا ؟ تا کی ؟ تا کجا ؟ بعد این خیلی اذیتم می کنه.که اون باید بره.که اون همه ش باید بره !

بعد تازه هی گارگان هم بودم همه هی دنبال شوهر بودن.چه وضعشه خب ! خوبه همه هم می دونن دوست پسر دارم و بازم اینجوری ان که باس یه شوهر خوب چیدا کنیم واست ! :)))

خسته ام.دیشب تو راه خیلی اذیت شدم !

-- شیرین --
- ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ , ٢٠ دی ۱۳٩۱ : نظرات () -