. : اوهام : .

  • حرفهامان نا تمام ماند و تو رفتی
  • بغضی در درونم شکست و نگاهم نيز نکردی...
  • فرياد زدم!!!
  • خواندمت..!!
  • و تو حتی نيم نگاهی به من نکردی..
  • راحت را گرفتی و رفتی...
  • های های گريه ام را نشنيدی...
  • سکوت پر صدايم را درک نکردی...
  • و در انتهای آن جاده ی بی انتها که به نا کجا آباد ميرود محو شدی..!!!
  • حال که رفته ای..
  • تو را به خدا سوگند ميدهم:
  • «اگر رفتی و گم شده ات را نيافتی..دوباره به کلبه ی حقير قلبم باز کردی..تا هميشه منتظرت ميمانم..»
  • هر شب بر ديوار سرد کوچه سر ميگذارم و به راهی که چندی پيش از آن گذشته ای خيره ميشوم...
  • به اميد باز گشتت...
  • ميدانم که ديگر هيچ اميدی نيست و تو ديگرباز نميگردی...اما بدان تا هميشه در قلب من خواهيب ماند..ای فرشته ی زمينی...
  • تا زمانی که قلبم بر من حکمرانی ميکند منتظرت ميمانم...
  • اما اميدوارم تو ديگر باز نگردی...!!!
  • ( يعنی گم شده ات را بيابی...)
  • دوستت دارم..ای بهترينم
-- شیرین --
- ٧:٥٠ ‎ب.ظ , ۱٦ مهر ۱۳۸٢ : نظرات () -