. : اوهام : .

رویای قبل خواب کودکی ام بود.این که سیندرلا شده ام و دستانم دور گردن مرد زندگی ام است و او مرا دارد از پله ها بالا می برد.تصویر صفحه ی آخر کتابم سیندرلا یم بود که ته اش نوشته بود "و آنها با خوبی و خوشی تا زندگی کردند" هی قبل خواب مرورش می کردم و هی مرورش می کردم و هی هی هی هی .. و چقدر معصوم بودند رویا های کودکی ام.

امروز اما از دنده ی چپ بلند شده ام.امروز اما استرس دارم و توی مترو سیندرلا به یادم آمد و دیدم تنها چیزی که از او شده ام 12 شب است و جادویی که باطل می شود و من ای که روی کدو تنبل وسط جاده ی تاریک نشسته ام و کالسکه ی شاهزاده ای که از کنارم رد می شود و نمی بینتم. شاید هم همه اش به خاطر این دنده ی چپ لعنتی باشد که گاه و بیگاه بیدارم می کند و دردم می آورد و ..اصلا دنده ی چپ چیز بدیست.اصلا این که آدم هر روز صبح از خواب بیدار شود و بیرون برود و بخندد هم خیلی چیز بدیست.

اگر اتفاق شوم خانه نداشتنم نمی افتاد، الان توی خانه ی 40 متری نو سازم بودم که فردا به مدت یک هفته درش را قفل می کردم و می نشستم و از عالم و آدم می کندم. اینقدر این دنده ی چپ لعنتی در من فرو می رود هی.بعدش دنده را می کندم و می دادم فرشته ی نگبانم جادویش کند و فلوت شود که وقتی کالسکه ی طلایی ام کدو تنبل شد فلوت بزنم و بزنم و بزنم که شاهزاده ی گمراه پیدایم کند..

من از این جاده ی تاریک پر درخت می ترسم.بغلم کند ببرتم توی قصرش .و یک عالمه ، یک عالمه قصرش پله داشته باشد که تا به آن بالا برسیم من یک دل سیر با چشمانش عشق بازی کرده باشم.

-- شیرین --
- ۱:٢٩ ‎ق.ظ , ٦ خرداد ۱۳٩۱ : نظرات () -