. : اوهام : .

یک جورهایی یک جاده ی رو به بینهایت است اینجا که ایستاده ام و آینده ای که رو به رویم است... روشن و تاریک و خاکستری.

من از کشور لعنتی ام می ترسم.من از اینجا متنفرم... اینجا احساس خفقان می کنم.من اینجا نفس ام بالا نمی آید..من اینجا تنگم است..مرا رهایی باید از این بندی که به پایم بسته اید...

لعنت بر شما.لعنت ابدی بر شما..باشد که دوزخ از شما چه سازد...

پ.ن :‌زمستان وقتی شروع می شود که تو دستانت را ، چشمانت را ، از من ، دریغ می کنی ..

-- شیرین --
- ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ , ۱٤ دی ۱۳٩٠ : نظرات () -