. : اوهام : .

خوب که فکر می کنم می بینم چقدر همه ی عقایدم زیر پا رفته !‌ چقدر همه ی تصورات ام از خودم را زیر و رو کرده ام در این مدت !‌ چقدر انتظار کارها و انتظار هایی را نداشته ام از خودم . چقدر مرد بودم و سخت بودم و زن شدم و لطیف شدم و ..

شاید اصلا دلیل همه ی آن مرد بودن ها قدرت بوده . که قدرت می خواسته ام داشته باشم . که پشت دیوار های دفاعی ام حداقل داد بزنم که نوازش می خواهد دل ام . که پشت دیوار های دفاعی ام زن بودن ام بمیرد و زجه بزند و من راست راست راه بروم و به قدرت مندی و عدم ضربه خوردن ام افتخار کنم .

نمی دانم کجای این راهها بود که تصمیم گرفتم لباس صورتی بپوشم و شال آبی بیاندازم و رنگ داشته باشد صورت و بدن ام و زن باشم . ولی بلد نبودم با دیوار ها و عدم این ضربه نخوردن ها زن باشم. هنوز هم بلد نشدم. اصلا یادم رفته این قوی بودن ها را !‌ اصلا همه ی عقاید و علایق ام تغییر کرده ، یام رفته !‌اصلا من ریده ام به زن وجود ام . زن وجودم خیلی موجود بیچاره ای است . بس که صدمه دیده و له شده عقده ای بار آمده !‌ خیلی ها..خیلی !‌ باید بیشتر مواظب اش باشم . باید کم کم بهش یاد بدهم که زن می شود بود و قوی بود ، مستقل بود ،‌نیاز نداشت ،‌نوازش نخواست ، بی رحم بود حتی !‌ می شود زن بود و بی رحم بود حتی !‌

 

حلقه های مداوم

پیاپی تا دوردست ،

تصمیم درست صادقانه .

با خود وفادار می مانم آیا ؟

یا راهی سهل تر انتخاب می کنم ؟ ....

-- شیرین --
- ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ , ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ : نظرات () -