. : اوهام : .

تمام لحظه های سعادت میدانستند
که دستهای تو ویران خواهد شد
و من نگاه نکردم*...


و من نگاه نمی کنم !‌

دنیای واژگون روی سرم. و تویی که روی این حجم سنگین قدم می گذاری. جنازه ام را میبینی‌؟ ای یار ؟ ای یگانه ترین یار ؟ دستی دراز کن. قدمی بردار. من تاب نمی آورم زیر هجوم وحشی کلمات.. نجات ام بده


*فروغ فرحزاد

-- شیرین --
- ۳:۳٠ ‎ق.ظ , ۱٢ دی ۱۳۸٩ : نظرات () -