. : اوهام : .

چیزی مرا در اینجا حبس کرده. نگه ام داشته. بد جور شیرین است.بد جور. از آن شیرینی ها هم نیس که دل آدم را بزند. نمی دانم چیست. و چقدر ناراحت می شوم که کل زندگی این روز هایم را نمی دانم هایم پر کرده اند. پر پر پر ...

پ.ن : سی سالگی هایم باید به بودن حتی معلق ات کنارم افتخار کنند. لبخند بزن شیرین سی ساله که می خوانی ام. لبخند بزن که روزهای "نمی دانم " ترس داره کابوس دار ولی آرامش بخش شیرین ملسی است .

پ.ن ٢ :آنقدر که می ترسم خواب ام ببرد و غرق شوم در روزها. حتی می ترسم که تمام گذشته را یک روز به رخت بکشم و داد بزنی " فرق داشت" ترس هم نه ،‌ " نمی دانم "

 

_خداحافظ گاری کوپر_ هم تمام شد ! تلفیقی قوی ای از لنی و جس بودم. ترس لنی و اقتدار و قدرت وحشیانه مادرانه ی جس. پارادوکس کامل ام من.

-- شیرین --
- ۳:۳٢ ‎ق.ظ , ٢ شهریور ۱۳۸٩ : نظرات () -