. : اوهام : .

چه قدر بزرگ شدن بده.هميشه دلم ميخواد بچه بموونم(بزرگ بشم ولی رووحياتم مثله بچه ها باشه)بچه ها خيلی ساده اند. از بزرگ تر ها بدم مياد،چون مثل آفتاب پرست رنگ عوض ميکنن.(البته آدمايه خووبم پيدا ميشن).ولی بچه ها همه ی حرف ها و کاراشون از روی سادگيه.حتی اخمها و کينه هاشوون.            

توويه تمومه آدما از همه بيشتر به بچه ها علاقه دارم من عاشق بچه هام.بچه ها هم باهام خووب کنار ميان.هر کاری که ميگم تند تند انجام ميدن.(البته بعضی هاشونم خيلی لجبازن ها.)خيلی زود هم با من انس ميگيرند.(خداييش راست ميگم).

نميدوونم چرا شايد چون اوونا منو مثل خودشوون ميبينن.با اينکه ۱۳،۱۴سالمه ولی هنووز هم تويه دنيايه بچگيم غوطه ورم!دلم ميخواد هميشه همين طوری بمونم.البته اينو بگم من بدترين خاطراتم رو از بچگيم دارم.خاطراتی که هنوز که هنوزه منو زجر ميده.

دوران بچگی من،دورانی که همه با دوست و رفيقايه کوچولوشونن،به تنهايی گذشت.واسه يه بچه ۶،۷ ساله خيلی سخته که توو تنهايی بزرگ بشه.بزرگ شدنی که...

من کووچک ترين دختر خانواد موون بوودم.(توو خانواده پدری)همه با من ۲،۳ سال فاصله داشتن واسه همين هم توويه مهمونی ها من هميشه تنها بوودم.همه ميرفتن توو اتاق و منو راه نمی دادن به جرمه بچه بوودن.اوون موقه هميشه آرزو داشتم سالها تند تند بگذره تا من سريع تر بزرگ شم تا از تنهايی در بيام ولی هر چی بزرگ تر ميشدم بد تر ميشد...

واسه همين هم ديگه دلم نميخواد بزرگ شم.دلم می خواد تويه دنيايه بچگيم بمونم.توويه همون دنيايی که...

حالا ديگه من مووندم و تنهايی هام تنهايی که هيچ پايانی نداره هيچ...

 

 

-- شیرین --
- ٢:٢٦ ‎ب.ظ , ۳٠ تیر ۱۳۸٢ : نظرات () -