. : اوهام : .

نفهمیدم چرا بغض ام گرفت... بعد اییینن همه مدت بغض ام گرفت و ترسیدم و هیچ کس هیچ طور نبود که آرامش خاطرم باشد از این تاریکی ای که روبروست...  نمیدانی اش نع . بغض ام گرفت و باورم شد که خواب می بینم . که این لحظه ها هر چقدر هم به نام من ، مال من نیست .

سقوط ، سقوط و سقوط و سقوط  و حس این دلهره ی خالی شدن دل .هنگامی که به زمین نزدیک تر می شوی و از ارتفاعی که بودی دور تر. هی ، هی ، هی ، هی حس این نزدیکتر شدن و تصور جنازه ی له شده ام روی سنگ ها. و خالی شدن ته دل. و دل گرمی؟ نیست .نیست.....

چیزی درون من بود ، چیزی درون من هست ، که من لحظه لحظه ی سقوط ش را نظاره گرم و کاری نمیتوانم بکنم. و بغض ؟ میآید که همیشگی شود انگار.

و من یک روزی رو در روی همه ی آدم های زندگی ام داد می زنم " تا همیشه کودکتان خواهم ماند من "  و چقدر هم که خود بیست ساله ام می دانم که همه اش بازی بوده و داشته ام بازی می کردم و چقدر هم که داد زده ایم بازی ست.  ولی با همه ی اینها داد می زنم

 که

 " کودکتان.... "

 که

 " کودک ات ..."

 که ....

 " کودک ام...."

 

و میدانی ؟ تا هزار ساله گی ام هم روز تولدم همیشه به دخترکم فکر میکنم و عهدی که بستیم و منی که وفاداری نتوانستم...

 

-- شیرین --
- ۱:٥٧ ‎ق.ظ , ٦ امرداد ۱۳۸٩ : نظرات () -