. : اوهام : .

چیزی نگویید ، حرفی نزنید ، نگاهی هم نکنید حتی ! به پشت گوش بیاندازید بودن و دیدن و همه چیزمان را ! ما اعتراضی نمیکنیم. حرفی نمیزنیم. مثل همیشه بغض کرده گوشه ای مینشینیم و زانوانمان را در آغوش میگیریم و خیال این که ممکن است بعد ها بالاخره یک روزی حالتان خوب شود و دیگر ما نباشیم که بتوانیم آزارتان دهیم دلمان را قرص میکند که محکم محکم به جایی که نشسته ایم چنگ بیاندازیم که هیچ دلتنگی لعنتی ای اینبار نتواند که جدایمان کند . بغض کرده تمام روز را صدای خنده هامان پرمیکند که نگران حال ما نباشید ! تمام روز را بغض کرده های های زیر خنده میزنیم از نبودنتان چون به خودمان اینبار _بدجور_ قول داده ایم که ناراحت نباشیم که ناراحتیمان بر دردهای بی شمارتان اضافه نشود دیگر .

چیزی نگویید.نگاهی نکنید.از درد های سخن نگفته تان با ما نگویید.از راز های ندانسته مان آگاهمان نکنید.نع، چیزی نگویید.نگاهی نکنید.نگران ما هم نباشید.ما هستیم.جایی همین نزدیکی ها.بین شما و همه ی صدا ها و درد هایی که به فکرتان هجوم می آورند.بین شما و افکار متورم شده مان.بین شما ،

 خودمان

 و حقایقی که بودنمان را کم رنگ میکنند

نگاهی نکنید.حرفی نزنید.دیوارتان را بلند تر کنید.حصار هایتان را محکم تر بسازید.اعتراضی نمیکنیم.ما همین نزدیکی ها میمانیم.ما همین نزدیکی ها پرسه میزنیم.ما همین نزدیکی ها  مینشینیم و دور شدن و محو شدنتان را آهسته آهسته به خورد باورهامان میدهیم ... اعتراضی نمیکنیم.

تمام میشویم...

 

از من عبور میکنی

چنان که تُندری از شب. ــ

 

می‌درخشی

و فرومی‌ریزم

 

-- شیرین --
- ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ , ۱٧ تیر ۱۳۸٩ : نظرات () -