. : اوهام : .

توی اين دنيای تاريک...
ميون اين همه دل ها...
دل من تنها نِشَسته...!
مهرشو يکی ربوده...
عشقش و يکی شيکسته...
حالا اين دل کوچيکم..
خسته ه از همه دنيا !!!
راه برگشتی نداره..
مونده توی سوز و سرما...!!!
اون همش ميخواد بباره..
توو شبای بی ستاره..
آخه اين دل کوچيکم،ديگه هيچ راهی نداره...
پر غصه س پر درده...
مونده اين جا پشت نرده...!!!
ميدونه يه روز ميايی..
اين غم ها رو می زدايی...
منتظر مونده هميشه..
بی تو زندگيش نمی شه...
***
توی اين دنيای تاريک...
ميون اين همه دل ها..
دل من تنها نَشِسته...!!!
می دونس يه روز ميايی..
مهربونی رو مياری...
و غم ها رو ميزدايی..

۴ شنبه ۱۹ شهريور ۱۳۸۲ (ديروز)   ۴:۴۰

نمی دونم اين شعره از کجای مخم در اومدش...
هيچ اتفاق تازه ای نيوفتاده..!!!
واسه همينم واسم عجيبه اين شعره...
آخه من هر وقت يه اتفاق تازه می افته شعر گفتنم مياد...ولی اين دفه جلو کمپيوتر نشسته بودم...داشتم تایپ ميکردم که يه دفعه اين و نوشتم...

-- شیرین --
- ٤:٥٥ ‎ب.ظ , ٢٠ شهریور ۱۳۸٢ : نظرات () -