. : اوهام : .

پیش نویس : در ادامه ی پست "برای تو که دوستی‌"

رسیده بودم به کوچه ی همیشگی.فقط یک قدم مانده بود که پایم را کج کنم و بگذارم داخل کوچه که ریتم زندگی و عادت همیشگی برود مرا برساند به خانه ای که یک متر تختش فقط مال من است. فقط یک قدم مانده بود با منی که داشتم با دخترکم کنار میآمدم که این چه حماقت است آخر؟ اینجا چه میکنی؟ یک قدم مانده بود که تمام شود.همه ی این روزها و خاطره ها و آن همه احساس و فکر و ..یا هرآنچه تو بنامی شان. من نامی ندارم.فقط میدانم یک قدم بود.یک قدم مانده به آنکه همه چیز تمام شود و من برسم به یک متر تختم .برسم به یک متر تختم و تمام آن روز را درش زار بزنم و همه چیز تمام شود. که من آن یک قدم را هرگز طی نکردم.که من همان یک قدم آخر را

برگشتم.

آرزو کردم.

دویدم.

و تو ایستاده بودی دم دکه ی روزنامه فروشی.

و من آن یک قدم طی نکرده ام را هرگز نمیبخشم.

 

-- شیرین --
- ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ , ۱ دی ۱۳۸۸ : نظرات () -