. : اوهام : .

هر چقدر بيشتر ميبينم بيشتر ميفهمم که آدمهای اين اطراف چقدر مسخره مصنوعی هستن. همه با ماسک های خندون و لبهای گشاده (!) آدم بهش حالت تهوع دست ميده...!!!!!‌کسی قرص های من رو اين اطراف نديده؟؟؟!!!

من يه نويسنده ام.به نويسنده با يه عالمه شيطنت و شيرينکی که توی وجودم وول ميخورن و يه قاتل که همش روی اعصابم راه ميره!!!!

تا به حال شده وقتی خودت رو توی آينه ميبينی که يه چاقو دستته اونقدر بترسی که  حتی يادت نياد چاقو رو واسه چی تو دستت گرفتی؟؟؟

آهای تو.آره با توام.خود خود لعنتيت.بس کن عوضی بذار زندگی کنم.زندگي...حتی با همه ی اون روزمرگی ها و نفرين ها و لعنتی تر شدن ها..

وقتی که همه ی اين ۴-۵ تا شخصيت وجودم از هم جدا ميشن و هر کدوم ساز خودشون رو ميزنه، چه انتظاری دارين ازم وقتی که اين همه تنها و خسته و شلوغ هستم؟! هنوز هم ميخواين مثل همون دلقک قبلی توی دستتنونم باشم؟؟؟

حای خيلی چيزها اينحا خاليه! تموم کارهايی که نبايد ميکردم و کردم و کارهايی که بايد ميکردم ولی...فقط يه طبل تو خاليم...!!!!

گی

تار

م

گر

يه

کن

دردم

 رو

می

فه

می

سر

د

مه

سردمه.

دی

گه

تن

ها

ييم!

-- شیرین --
- ٩:٠۱ ‎ب.ظ , ٧ خرداد ۱۳۸٦ : نظرات () -