. : اوهام : .

کاش میشد بمیرم...

خسته شدم از این دنیا...

از این زندگی...

چرا هیشکی نیس بیاد منو بکشه و راحتم کنه؟

ها چرا هیشکی نیس؟

بیاین..

بیاین منو بکشین..

بیاین راحتم کنین...

بسم نیس؟

هر چی زجر کشیدم؟

هر چی غصه خوردم؟

هر چی گریه کردم؟

ها؟

بسم نیس؟

دلم میخواد الان 1 کارد بگیرم فرو کنم توو قلبم و خلاص...

کاش جرآت این کار رو داشتم...

ولی نمی دونم چرا هر وقت توو نظرم قطعی میشم یه حس غریب منو از انجام این کار منع میکنه...

هر چی میخوام این حس رو توو وجودم که الان پر شده از تیکه های یه دل نابود کنم نمیشه...

نمی تونم...

کاش میشد این دل رو از جا کند و انداختش جایی که دست هیچ بنی بشری بهش نرسه...کاش...

دل میخوام چی کار بابا؟

همون بهتر که دل نداشته باشم...

دل داشته باشم که چی بشه مثلا؟

که باز عاشق بشه؟

که باز خوردم کنه؟

که باز...

اصلا منه احمق رو چه به عاشق شدن؟

اصلا عشق و چه به من؟

؟

...

دیگه کم کم داره باورم میشه که دیوونه شدم...

ولی چه حیف...

چه دیر باورم شد...

کاش زود تر از اینا میفهمیدم...

وقتی یاد اون روزا می افتم گریم میگیره...

اخی چه روزایی بود...

همین چند ماه پیش بود...

می اومدم توو اینترنت بلکه اون باشه تا باهاش حرف بزنم...حرف از اون آینده ای که گفت کمکت میکنم تا بسازمش...حرف از غمهام...

حرف از تنهایی هام...

هنوز save اون چت ها رو دارم...

اخی چه دنیایی بود ولی حیف که زود نابود شد...

حیف...

فکر میکنم الان دیگه واقعا به یه روانپزشک احتیاج دارم...

واقعا یه جایه مخم ایراد پیدا کرده...یا شایدم یه جایه دلم..

نمی دونم...

ولی دلم نمی خواد برم پیش روانپزشک...

نمی خوام بهم بگن روانی...

نمی خوام بهم بگن دیوونه...

نمی خوام...

چون من فقط یه عاشقم یه عاشقی که از شدت عشق کارش به جنون کشیده...همین...

...

***

یه سوال دارم ازتون:

«واسه ی عشق هم درمانی هس؟

جز فراموشی؟ »

الان دنیا داره دور سرم میچرخه...

این دنیا هم بازیش گرفته ها!...

چه زمان هایی یادش می افته که باید بچرخه...

***

اون شب رو هنوز یادمه...

تا ساعت 9 صبح بیدار بودم...

نمی دونید چه شبی بوود...

پر ابر بود ولی ستاره ها اونقدر نورانی بودن که از پشت ابر ها هم می شد نورشون رو دید...

اون شب احساس بدی داشتم...

یه احساس غریب همراه خوشحالی...

تا صبح گریه کردم به یادش...

همش سرم گیج میرفت...

چشام سیاهی میرفت...

از اون موقع تا حالا کارم شده گریه...

کاش اون موقع اون mail رو بهش نمی دادم...

من اونو از خودم رنجوندم...

مجبور بودم اون حرفا رو بهش بزنم...

و اون چه راحت جوابمو داد...

چه راحت...

...

***

پاورقی:نمیدونم اینا الان حرفهای خودمه یا حرفهای یه عاشق که از شدت جنون نشسته پشت میز و داره تایپ میکنه...

این حرفا رو فراموش کنید...

همین طور هم شیرین رو...

از این به بعد این وبلاگ متعلق به یه دیوونه ی عاشقه که از دار دنیا فقط یه دل رو میخواست که متقابلا دوسش داشته باشه...

که اون رو هم بهش ندادن...

...

-- شیرین --
- ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ , ٩ شهریور ۱۳۸٢ : نظرات () -