. : اوهام : .

می آيی...

می آيی...

از دور دستها

سالهاست که منتظر آودنت هستم

در کنار پنجره تنهايی...

به افق چشم دوختم تا بيايی و

آمدنت را نظاره گر باشم

حال که می بينمت

و حال که از دور دستها

صدای قدمهای سنگين و مردانه ات

را می شنوم...

نميدانم

چرا احساس می کن

هرچه به من نزديکتر می شوی

تو را از خود دورتر مب بينم

کاش مثل چندی پيش

من بودم و پنجره تنهايی ام

و انتظاری که هيچگاه به پايان نمی رسيد

-- شیرین --
- ٤:۱۳ ‎ب.ظ , ۱۸ امرداد ۱۳۸٢ : نظرات () -