. : اوهام : .

سرم رو ميزارم رو ميز،سرش رو ميزاره...

توو چشمام زل ميزنه...

ميتوونم خودمو توو چشای سبزش ببينم...

سرش رو بلند ميکنه

هنووز دارم توو چشاش نگاه ميکنم،ولی

ديگه خودم رو توو چشاش نمی بينم،حاله غم نمی زاره

سرش رو برميگردونه

بغلش ميکنم

دو باره بهم زل می زنه.

چهره ام توو اشک چشماش غرق ميشه

ناراحته...

از چی؟

نمی دونم...

 بهش لبخند ميزنم،سرش رو بر ميگردونه

نمی توونم زجرش رو ببينم و ساکت بشينم...

معلم داره واسه خودش درس ميده

گرماده و گرما گير

چشمش روو تستها حرکت ميکنه(که مثلا من حالم خوبه و دارم گووش ميدم)

ميدونم حواسش يه جای ديگه ست

کجا؟نميدونم...

به نوشته هام نگاه ميکنه

اشک...

چشمهای سبزش قرمز ميشه...

می بوسمش...

بهم زل ميزنه...

ميخواد با چشماش با من حرف بزنه...

ولی...

ولی نمی تونه.

فقط بهم گفت ميترسم...

واسم شعر مينويسه for me

نميدونم واسه من ناراحته يا...

زنگ ميخوره...

ميخوام يه کاری کنم نميزاره

ميگه نابود ميشی...

راست ميگه ولی...

نميدونم ...

کارم به نفع اونه و...

دوسش دارم.ميخوام کارم رو انجام بدم.

نميزاره ميگه بد تر ميشه...

ميره و منو با غم و تنهايم تنها ميزاره...

 

-- شیرین --
- ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ , ۱٤ امرداد ۱۳۸٢ : نظرات () -