. : اوهام : .

من نمیدونم چی دیوار های این خونه رو هی داره هی هی هی هییی نزدیکترم میکنه ! 

-- شیرین --
- ٩:۱٥ ‎ب.ظ , ٢٧ مهر ۱۳٩۳ : نظرات () -

وای ز دردی که درمان ندارد

فتادم به راهی که پایان ندارد.

-- شیرین --
- ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ , ٢۳ مهر ۱۳٩۳ : نظرات () -

اولین باری که دیدمش یادمه.

من وایساده بودم ته سایت.همون گوشه همیشه گی.بعد اون یهو داشت رد میشد.از در ته سایت اومده بود تو سایت و داشت میرفت سمت آکواریوم.دور بود.بینمون هم یه عالمه آدم و صندلی و میز و ... بود.ولی من یهو دیدمش.داشتم با نادیا حرف میزدم و یهو دیدمش.اون پیرهن آبیش تنش بود. همون که وقتی رفته بود زندان هی اینور اونور تن این و اون میدیدمش و فکر میکردم که آزادش کردن.همون. یهو دیدمش و با خودم گفتم که این تا حالا کجا بوده.به نادیا نشونش دادم و دوتایی عاشقش شدیم.

بعد یه چند روز بعدش من همونجا توی سایت نشسته بودم رو میز.یهو اومد طرفمو رو صندلی جلویی نشست و گفت دیشب خوابت رو دیدم. من مونده بودم که چی باید بگم.چه خوابی دیده... خواب دیده بود که یه موجودی نشسته رو سینه ش. و نمیتونه نفس بکشه.بعد یهو من دم در اتاقش میآم و اون موجوده میره.... من رو میگی داشتم بال در میآوردم وقتی خوابش رو تعریف میکرد.بعد قشنگ یادمه وقتی رفت دویدم پیش نادیا و براش تعریف کردم که چی شده و اون بهم میخندید.

دو سه روز بعد من خرد بودم و یهو یکی بهم زنگ زد و گفت که احسان رو گرفتن.

20 روز بعد آزادش کردن و من دم دانشکده با هانیه بودم که یهو دیدمش و دویدم، دوییییدم سمتش و نمیتونستم ذوق زده نباشم..نمیتونستم.

بعد هی رفتیم و رفتیم و رفتیم و من عاشقش شدم. رابطه م رو با هنگ وقتی قطع کردم که هنگ بهم گفت این پسره که عاشق نازنین اوناست و خیلی تو کفه شه و ... و من میگفتم این مال منه.این من رو دوست داره و داری چرت میگی.

امتحان معادلات داشتم ، میدون ولیعصر بودم که مسج داد که ساعت 2 بیا پیشم اینجا درس بخون.بعد گفت اشتباه کرده و مخاطب یکی دیگه بوده.من باورم نمیشد.فکر میکردم پشیمون شده و جمع کرده قضیه رو.ولی دل تو دلم نبود.کلی هی به بهونه های مختلف میرفتم بالا تا ببینم کی اومده پیشش درس بخونه. و دیدم....

من نمیدونم چرا.ولی اومد و شد همه فکر و ذکر من یهویی.بی هیچی ! منم هی تو دوگانگی بودم با خودم که برسونمش به اون دختره و بکشم بیرون ازش ... هنوزم نمیدونم که عاشقم شد یا فقط فهمید که من همین یه دونه م تو دنیا.ولی یه عالمه رفتیم و رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به اینجا که الان میدونم عاشقمه ! 

 

شاید همه ی این 4 سال و یک ماهی که با همیم از یادم بره وقتی آلزایمر میگیرم.ولی تو دهنم یه تصویر ثابته.تصویر اولین باری که دیدمت.با اون پیرهن آبی.داشتی راه میرفتی و حواست به هیچ جای دنیا نبود و من با خودم گفت این قرار مال من باشه.

-- شیرین --
- ۱:۱٦ ‎ق.ظ , ۱۳ مهر ۱۳٩۳ : نظرات () -