. : اوهام : .

امشب،خونه ی دایی،آقای مثلا خیلی خوب،یکی از بدترین شبام بودش

احساس میکنم بهم تجاوز شده واقعا:(

-- شیرین --
- ٢:۱۳ ‎ق.ظ , ۳٠ بهمن ۱۳٩۳ : نظرات () -

هی میگم،با خود وفادار مانده ام آیا،یا راه سهل تر انتخاب میکنم.

بعد میبینم که هیچ راه سهلی وجود نداره،همه ش به ترکستانه لعنتی!

و من نمیدونم،که چطور میخوابد شبها،اویی که یاری در آغوش ندارد!

-- شیرین --
- ۱:٠٦ ‎ق.ظ , ٢٩ بهمن ۱۳٩۳ : نظرات () -

گاهی وقت ها فکر میکنم آنقدر دوست بوده ایم که دیگر وقت خیانت است...

و تو ؟ تو هزار قدم جلوتر از منی.

-- شیرین --
- ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ , ۱۸ بهمن ۱۳٩۳ : نظرات () -

-- شیرین --
- ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ , ۱۸ بهمن ۱۳٩۳ : نظرات () -

یه حالتی ه، به اسم ترس از دونستن حقیقت. حالتی ه که توش ام. که میترسم که حتی حقیقت ها رو بدونم و مجبور شم زندگیم رو عوضش کنم. آره مجبور شم چون به خودم قول دادم که یه دونه کارت دیگه بیشتر ندارم.یه دونه دیگه و تموم ه، هر چقدر هم سخت و طاقت فرسا حتی.یه دونه کارت دیگه بیشتر دست خودم ندارم. و واسه همین میترسم. گوشی رو نگه داشته بودم ولی میترسیدم گوش بدم. میترسیدم و صدای آهنگ توی گوشم رو بیشتر کردم که نشنوم.و تنها چیزی که میدونم اینه که راجع به کار نبود حرفهایی که زده میشد.

-- شیرین --
- ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ , ۱٦ بهمن ۱۳٩۳ : نظرات () -