. : اوهام : .

همه ش میگه " به خدا منم دوست دارم پیشت باشم" منم همه ش توی دلم میگم این دوست داشتن تو کجا و آن دوست داشتن ارشک کجا ! نتیجه ی همه ی دوست داشتن هایش تنهایی من است و فاصله ای که بینمان هی پر رنگ تر میشود وقتی که نیست..

-- شیرین --
- ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ , ٢٩ دی ۱۳٩۳ : نظرات () -

اصن اینقدر که دلم گرفته که باز نمیشه با این چیزها... همه هم فکر میکنن که زود میره از دلم.ولی نمیره.همینجاست..گنده و محکم هی له ام میکنه. هی نمیفهمی. هی اهمیت نمیدی و بعد هم میآی میگی به خدا از اهمیت ندادن ه نیست.

-- شیرین --
- ۱:٥٥ ‎ب.ظ , ٢٤ دی ۱۳٩۳ : نظرات () -

اصن اینقدر که دلم گرفته که باز نمیشه با این چیزها... همه هم فکر میکنن که زود میره از دلم.ولی نمیره.همینجاست..گنده و محکم هی له ام میکنه. هی نمیفهمی. هی اهمیت نمیدی و بعد هم میآی میگی به خدا از اهمیت ندادن ه نیست.

-- شیرین --
- ۱:٥٥ ‎ب.ظ , ٢٤ دی ۱۳٩۳ : نظرات () -

......افسانه ها زیبا هستند زیرا واقعیت ندارند واقعیت زیبا نیست وتنها کسانی برای همیشه از آن ما خواهند بود که برای همیشه از دست داده ایم و سهم من از عشق تو تنها رویای آرامش بخش و گرمی است که با خود به سردی گور می برم تا از غارت این زمانه ی پر دسیسه و پلشت برای همیشه محفوظش بدارم...تو می توانی گردش ماه را تکذیب کنی می توانی نور خورشید را تکذیب کنی اما عشق مرا هرگز تکذیب نکن در جهانی دیگر و در آن سوی ابدیت به انتظارت خواهم نشست و تنها چیزی که از تو می خواهم این که با باد و باران دوباره آشتی کنی زیرا در هر بارانی که بعد از این ببارد من به دیدار تو خواهم آمد و با هر نسیمی به نوازشت خواهم پرداخت....

-

نه! صد سال دیگر هم که بدوم
به گرد پایت نمیرسم!
آخر از دویدنت پیداست، این فاصله ی لعنتی
بیشتر نشود، کم نمی شود!
می خواهم از اعماق صدایم فریاد بزنم که
«ای قهرمانِ مادرزادِ دو ماراتن! دیگر حتی سایه ات هم
به میمهانی این قدم های خسته نمی آید؟»
ولی...
صدایم کو؟

-

می بینم اما،

روشن دلانه،

هر آنچه سیاهیست...

روشنایی؟ از خنده های شیرین تو بود...

ای کاش این آخرین تکه هایش،

که مدام در گوشم نجوا می کنند،

بگذارند آرام بگیرم،

آهسته...

در تاریکی محض نبودنت...

-

ای کاش خنده هایت،

دیگر تن هیچ کسی را نلرزانند...

و دستهایت...

آنقدر که می دانمشان لطیف نمانند...

 ای کاش چشمانت از یادشان برود،

معصومیت را...

و اصلا...

پیچ و تاب می خواهند چکار،

موهای سیاهت؟

راست می گویند...

کامل نیستی اگر که انسان باشی!

فرشته ی همین چند خنده ی پیش تر من

کمی هم به فکر دلت باش!

-

با همین دو چشم خودم دیدم...

باور کن!

حتی شنیدم صدایشان را...

 

روی کابل برق جلوی خانه ما

کلاغی سیاه

به یک کبوتر ابراز علاقه کرد...

طفلک صدایش می لرزید!

پایش به کابل بند نبود

 

کبوتر اما خندید و گفت:

همه می دانند...

کلاغ ها زشتند،

دزدند،

عشق نمی دانند!

 

با همین گوش های خودم شنیدم که گفت:

طالعشان نحس است کلاغها

 

کبوتر پر زد و رفت

 

کلاغ اما نمی دانست

زشت یعنی چه؟

دزد به چه می گویند...

کلاغ «طالع نحس» بلد نبود

 

دیدم قطره ی اشکش را

که از چشمش افتاد

نمی دانی! زلال تر بود از باران پاییزی...

 

پریدم از خواب...

روی کابل برق جلوی خانه ما

کلاغی سیاه... قار قار می کرد

 

-

 

بیشتر از چهار سال گذشته از این ها. ولی دلم میخواد امشب اینها رو اینجا ثبت کنم که بمونن همیشه.چون مال منن. برای من نوشته شدن در دردناک ترین لحظه های زندگی یک آدم. آدمی که الان خوشبخت شده و من خوشحالم براش و دروغ اگه نخوام بگم ته دلم هم ناراحت نشدم یه ذره. نوشتم اینجا که اگه یه روزی برشون داشت من داشته باشمشون. که توی لحظه های تاریکم برم بخونمشون و به خودم بگم "شیرین".

همین. ارزش دیگه ای ندارن این نوشته ها.جز برای من.


-- شیرین --
- ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ , ٧ دی ۱۳٩۳ : نظرات () -