. : اوهام : .

درگیرم خیلی. نمیدونم بمونم پیش آدمهایی که دوسشون دارم و به من و آینده ام اهمیت میدن یا برم پی آینده ای که برام معلوم نیست و آینده ی این آدم ها رو هم خراب کنم شاید.

موفق شدن هم درد سر های خودش رو داره واقعا.

-- شیرین --
- ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ , ۳۱ فروردین ۱۳٩۳ : نظرات () -

میخوام دوباره بنویسم.میخوام دوباره آدمی رو که ول کرده بودم اینجا به حال خودش رو پیدا کنم.

خیلی سال گذشته از اولین باری که با وبلاگ آشنا شدم و شروع کردم به نوشتن.که نویسنده ها و قاتل ها و همه ی ابعاد وجودم رو با وبلاگ نویسی و خاطره نویسی پیدا کردم. از امسال تصمیم داشتم دوباره بنویسم.دوباره از دفترچه های خاطرات شروع کنم و بنویسم و گم نکنم خودم و خاطراتم رو.ولی هی بهونه ی کاغذ و دفتر و عادت نداشتن به کاغذ و خودکار بود که ننوشتم. که الان اینجا رو باز کردم و تصمیم گرفتم خودم بشم.

تو این مدت.خیلی چیز ها عوض شد در من.خیلی آدم ها و شخصیت های خوب و بد شدم که نبودم. ولی الان خودم رو دوست دارم.الان یه زن قوی ام که به هیچ حایی وابستگیم نیست. که حس میکنم قدرت رو توی خودم و رفتارم و همه ی ابعاد وجودم. که آدمی شدم بالاخره که دوست داشتم و میتونم به خودم افتخار کنم که بالاخره یه استعدادی رو توی خودم به ثمر نشوندم.

و میخوام دوباره روی ابعاد دیگه ی خودم کار کنم.روی چیز های دیگه ای که توی خودم داشتم.روی دخترک عاشق پیشه ای که که عشق همه ی زندگیش بود و نوشتن مثل نفس کشیدن براش. 

می خوام بنویسم که 5 سال دیگه که آلزایمر گرفتم خودم رو بخونم و خودم رو هی بشناسم و بشناسم و گریه کنم با پیروزی های و شکست های الانم. که ذوق کنم و فحش بدم به خودم.مثل الان ها که دلم که تنگ میشه واسه ی خودم میرم گذشته م رو توی اوهام میخونم.

خلاصه که میخوام بنویسم و خوشحالم از این تصمیمم که توی اوهام میخوام بنویسم !

-- شیرین --
- ۸:۱٧ ‎ب.ظ , ۳٠ فروردین ۱۳٩۳ : نظرات () -