. : اوهام : .

چقدر دلم می خواست این یک دقیقه ی بیشتر را با او سحر می کردم.

-- شیرین --
- ۱:۳٧ ‎ق.ظ , ۱ دی ۱۳٩۱ : نظرات () -

اینکه با احتیاط ماشین را وسط اتوبان کنار می زند و پارک می کند.

بعدش دستمال را بر می دارد اشک های روی گونه ام را پاک می کند و می گوید "‌وقتی من می گم گریه نکن نباید گریه کنی " با جدی ترین لحن عاشقانه ی دنیا.

این همان آدمی ست که اعتقاد دارد آدم تحت هیچ شرایطی نباید وسط اتوبان پارک کند.

مگر می شود کسی عاشقش نباشد ؟ 

-- شیرین --
- ۱:۱٧ ‎ق.ظ , ۳٠ آذر ۱۳٩۱ : نظرات () -

دوم راهنمایی بودم که مرجان اومده بود مدرسه ی ما ، که می خواست واسمون ارگ بزنه اوگش رو آورده بود مدرسه ، می خواست ارگش رو بذاره رو پایه ش که من حس کردم پایه هه خیلی جمعه و اینا ، فشارش دادم بیشتر باز شده که ارگه روش جا بگیره ( آخه ارگش خیلی بزرگ بود ) بعد نگو باید همونجوری میبود و ته ش بود.پایه ارگش شیکست.بعد مرجان یه عالمه سر من داد زد.من ام همونجوری گریه می کردم و می گفتم ببخشید درستش می کنم. آخه من که نمی دونستم که ! 

حالا دوباره امروز و داستان لپ تاپ ! آخه من چی کار می تونم بکنم ؟ نع جدی ؟ من خیلی بیشتر از اون ناراحتم واقعا !! 

ولی یه جورایی خیلی بی رحمانه اس همه چی ! 

-- شیرین --
- ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ , ٢۸ آذر ۱۳٩۱ : نظرات () -

عشق بازیمان یک "صیاد" طول می کشد.. ! 

-- شیرین --
- ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ , ٢٦ آذر ۱۳٩۱ : نظرات () -

عشق بازیمان یک "صیاد" طول می کشد.. ! 

-- شیرین --
- ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ , ٢٦ آذر ۱۳٩۱ : نظرات () -


که تو آن سر دنیای شب شده ات
نگاهی به قاب عکس خالی کنار تختت می اندازی
و مرا به خاطر نمی آوری

برف می آید و من خوشحالم.

خوشجالم که می نشینم روی تختم و زیر پتو میروم و خانه سرد است و صدای باران و برفی که روی کانال کولر می ریزد و من اینجا آرام آرام می شنومش !‌

 

-- شیرین --
- ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ , ٢٥ آذر ۱۳٩۱ : نظرات () -

بالاخره بعد 2 سال و چند ماه و چند روز و چند ساعت ، یکی از تو ساکش یه دونه گل درآورد داد به من.بعله ! کلی هم عاشقانه و قشنگ بود تازه شم که.

فقط گله بیچاره حالش خوب نیست ! :( منم گذاشتمش تو آب بغلش کردم بهش عشق بدم حالش خووب شه.آخه یه مقاله خونده بودم که باید به گل و گیاهایی که تو خونه دارین محبت بدین تا خراب نشن.

بعله ، من یه دونه گل مریض دارم که مواظبشم ! :دی

-- شیرین --
- ٦:٢٦ ‎ب.ظ , ٢٢ آذر ۱۳٩۱ : نظرات () -

خب ـ23 سالگی هم تموم شد ، با یه کوله و یه سوییشرت و یه mp3 player و یه کادوی دیگه که هنوز نمی دونم چیه ! 

خوب بود.خوش گذشت ! 

-- شیرین --
- ٢:۳٩ ‎ب.ظ , ۱۸ آذر ۱۳٩۱ : نظرات () -

گفت نزدیکه تولدته ! سعی کن خودت رو دوست داشتنی نگه داری... ! 

-- شیرین --
- ۱:٠٠ ‎ق.ظ , ۱٥ آذر ۱۳٩۱ : نظرات () -

خسته ام ، کسل ام ، باز نزدیک این روز های لعنت شده ی تولد شد و من ناراحتم.و یه چیزی تو زندگیم کمه و دوست ندارم که تنها باشم اصلا ! اصلن ها ! 

رفتم واسه خودم کادو خریدم.با عشق تقدیم کردم به خودم.بازم جواب نداد.

-- شیرین --
- ٦:٥٠ ‎ب.ظ , ۱٤ آذر ۱۳٩۱ : نظرات () -

230 صفحه ، خط به خط باید حفظ(حفض؟‌))) ))کنم.9 صبح هم امتحان دارم.امتحانی که باید اپن بوک باشه و استاد کونی عوضی کلوز می گیرتش.بعد به همه ی این شرایط که هنوز درسه تموم نشده و اینا پریود شدن بی موقع رو هم اضافه کن.بعد ببین من چه فحش هایی الان نثار این استاد دیوس می کنم که خوار مادر نداره که خوار مادر من و گذاشته از صب جلو چشمم میکنه ..ولله

-- شیرین --
- ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ , ۱٢ آذر ۱۳٩۱ : نظرات () -

مثلا اینکه من تولد 22 سالگیم رو هیچ وقت فراموش نمی کنم.نه به خاطر کافه فاز و حتی کیک تو ماشین و ساعتی که از اون روز _هر روز_ دستم بوده و خیلی دوسش دارم.نه ، به خاطر بعدش.بعدش که همه چی تموم شد و من آروم نشسته بودم تو خونه و احسان اومد با یه عالمه بادکنکی که بلد نبود حتی بادشون کنه.آره.واسه اون خاطره اس که 22 ساله گی من و ناب می کنه.که یادم نمی اد اینقدر خوشحال شده باشم.که همیشه هم یادم می مونه حتی اگه ساعتی و عکسی و ... وجود نداشته باشه !‌

آره ، ایتس آل اِبوت دِ مِموری یو مِید.نات دِ فاکینگ گود پرزنت یو گِیو

-- شیرین --
- ۱:٠٢ ‎ق.ظ , ۱٢ آذر ۱۳٩۱ : نظرات () -

مثلا من آدم سلیطه ای هستم.نه که بیخود گیر بدم ها ( خب باشه بعضی وقت ها حالا )  ولی خب نمی ذارم یه جورایی بهم ظلم کنن. یا چیزی که دوست دارم و بهم ندن.بعد لجم می گیره از اینکه بعضی آدم ها اینجوری نیستن.اجازه می دن  مامان باباشون یا حتی پارتنرشون افسار زندگیشون رو بگیرن دستشون و اینا رو دنبال خودشون بکشونن. 

نه . من از وقتی عقلم رسید داد زدم و دعوا کردم که الان راحت باشم تو خونه.و حتی تو رابطه هم هی غر زدم تا چیزا درست بشه ( و نه لزوما چیزی بشه که من می خوام هاا ) 

ولی خب ناراحت می شم یه سری آدم ها رو می بینم که هیچی نمی گن و می گن"درست میشه خودش "یا "ما این مدلییم" و ...

از این تریبون اعلام می کنم که نخیر

این مدلی بودن ، مدل آدم های ترسو هستش

بگین ما ترسوئیم ، آدم راحت تر می فهمه چه جوری برخورد کنه باهاتون

-- شیرین --
- ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ , ۱۱ آذر ۱۳٩۱ : نظرات () -