. : اوهام : .

بی تو دنیا ,نمی ارزه ,‌تو با من باش و بذار , همه ی دنیا من و , همیشه تنها بذاره

دلم از اون دلهای قدیمیه ,‌ازون دلهاست , که می خواد عاشق که شد , پا روی دنیا بذاره , پا روی دنیا بذاااررره

-- شیرین --
- ۸:٠٧ ‎ب.ظ , ٢٧ آبان ۱۳٩۱ : نظرات () -

یه وختایی بود , که دوستم نداشت.که فقط یه سنگ صبور بودم ( که ژقدر هم دووم آوردم واقعا ) خیلی وقت بود یادش نیوفتاده بودم.که چه حقه ها زدم واسه داشتنش. که چه غصه ها خودم , که چه اذیتش کردم.

که الان مال منه.که الان غم ندارم وقتی یکی دیگه نگاش می کنه.چون می دونم مال منه.که می خوام همه وجودش مال خودم باشه.که هست.که نیست ؟‌ نمی دونم.سیر نمیشم فقط !‌

-- شیرین --
- ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ , ٢٧ آبان ۱۳٩۱ : نظرات () -

و خداوند کدئین را آفرید ، ولی باز هم اثر نمی کند به این سردرد لعنتی ! 

-- شیرین --
- ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ , ٢٢ آبان ۱۳٩۱ : نظرات () -

و خداوند کدئین را آفرید ، ولی باز هم اثر نمی کند به این سردرد لعنتی ! 

-- شیرین --
- ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ , ٢٢ آبان ۱۳٩۱ : نظرات () -

تمام کوچه را به خیال او دنبال ماشین دیگری دویده بودم و صدایش زده بودم.و با هر ترمز ماشینی فکر می کردم حتما یا در آینه دیده ام یا صدایم را شنیده و سرعتم را کم می کردم که خب می ایستد و راه افتاده و من تند تر و تند تر دویده ام. و از سر کوچه خارج شده و فهمیده ام که هرگز به او نمی رسم.

-- شیرین --
- ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ , ٢٠ آبان ۱۳٩۱ : نظرات () -

شاید اصلا وجود "اشکان" در زندگی من لازم بود ، که بیاید از استعدادم بگوید و طرز متفاوت نگاهم به این دنیا که به خودم بیایم و ببینم که نع ، نیستم دیگر آن دخترک وحشی و با استعدادی که بودم را. نمی دانم.انگار که آقای یونیورس فهمیده باشد که چقدر پوسته ی گندیده ی تو خالی شده ام که یکهو او را سر راه من قرار داد که از چیزی تعریف کند که نیستم که به یادم بیاورد -بودن- هایم را. نمی دانم.دنیای بدجور غریب است.

باید آدم های جدید بشناسم.دوستان جدید.دنیای متفاوت.باید این دنیا تنها بودگی را دور بریزم و آدم ها را دوباره به خلوت گندیده ام راه بدهم بلکه دوباره دخترک شیرین خودم بشوم و بتوانم بیایم اینجا از عشق و احساسم بگویم و از درد ها و شادمانی هایش در زندگی ام.

-- شیرین --
- ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ , ۱٥ آبان ۱۳٩۱ : نظرات () -

نمی تونم بنویسم اون جوری که دلم می خواد.نمی تونم شعر بگم.نمی تونم بخونم.نمی تونم بخوابم.انگار یه قسمتی در من مرده و پوسیده و بوی گندش نمی ذاره زندگی کنم

باید خودم رو بکنم بندازم دور.دوباره از نو جوونه بزنم

-- شیرین --
- ۱:٤۱ ‎ق.ظ , ۱٤ آبان ۱۳٩۱ : نظرات () -

به اندازه ی تمام عمرم این مدت انار خوردم و خوشحالم :دی

-- شیرین --
- ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ , ٩ آبان ۱۳٩۱ : نظرات () -

داداش کوچولو بزرگ شده میشه باهاش درد و دل کرد و نصیحت می کنه من و که خودتو دست کم نگیر.چشم امید هم تویی. من نمی تونم بهش بگم که نمی خوام پشم امید همه باشم.می خوام شیرین کچولو باشم تو خونه بمونم و همه ترسم این باشه که مامان 5 دقیقه دیر کرده.

از مسئولیت هایی که رو دوشمه خسته شدم.نفس نمی تونم بکشم ! نمی تونم !

-- شیرین --
- ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ , ٦ آبان ۱۳٩۱ : نظرات () -