. : اوهام : .

مشاهده یادداشت خصوصی

-- شیرین --
- ۳:٥٢ ‎ب.ظ , ٢٢ خرداد ۱۳٩۱ : نظرات () -

انگار این آقای یونیورس فهمیده بود که نفس های آخرم هست که با آن کفش های کذایی را بیوفتم در به در از این مسکن به آن مسکن دنبال خانه ای که احساس آرامش بهم بدهد که این لقمه را در دهانم گذاشت ! و بالاخره بعد از مدت ها بی خوابی و در به دری فکر می کنم که بشود امشب را راحت خوابید !‌

البته !‌تا قبل از یک ساعت پیش که بفمم این دلشوره و استرسی که در دلم افتاده خانه نبوده.دلشوره ای که از 4 شنبه خانه کرده در دلم و نمی گذارد بخوابم و هی تاریک تر می شود پوستم به خاطر این کم خوابی های لعنتی و سردرد ها هم که جای خود دارند همه !

دلم آرامش می خواهد !‌یک آرامش لعنتی ابدی در آغوش تو !‌ تویی که همین یک دانه می مانی تا همیشه , ‌میدانم !‌‌‌

-- شیرین --
- ٩:۱۱ ‎ب.ظ , ٢۱ خرداد ۱۳٩۱ : نظرات () -

یک جایی آن سر دنیا آدمی هست که وبلاگ می نویسد و من می دانم که یک کشویی دارد در کمدش که یک عالمه اسناد و مدارکش در آن است و عکس دختری که یک زمانی عاشقش بوده ، مثل من و تو.که هر از چند گاهی با بهانه های الکی به سراغ کشو کمد می رود که یکهو چشمش به عکس بیافتد و او را ببیند که زل زده به عکس و نگاهش می کند.

و این تصویر چقدر مرا یاد تو می اندازد.یاد سالهای دوریمان.سال های یک نیم کره فاصله ای که بینمان غوغا می کند. و من هی هی هی هی این وبلاگ لعنتی اش را می خوانم که باز اثری ببینم از سالهای عاشقی شان ، که باز از آن دختر توی کمد بگوید که عشق زندگی اش بوده، هی نمی گوید.هی نمی گوید. هی من بیشتر دلم نمی خواهد آن دختر توی کمد بشوم برایت.

پ.ن : کلکچال

 

-- شیرین --
- ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ , ٢۱ خرداد ۱۳٩۱ : نظرات () -

خیلی , خیلی توی این 22 سال و 6 ماه و چند روز خودم را درد آورده ام.خیلی زیاد به خودم بدهکارم و خیلی زیاد هی سخت تر و سخت تر و سخت تر می شوند این روز ها هرچه پیش میروند.

امروز با رویا باف کودکی ام دست به دست دنبال خانه ای میگشتیم که نیست.هیچ کجای این شهر نیست. خانه ای که به من آرامش بودن بدهد.خانه ای که بدانم تو خواهد داشت.خانه ای که بدانم خوشبخت ام می کند.

همه اش درد دارد فکر این چرک کف دست لعنتی ای که نیست و دارم خرجش می کنم و بهایی که بعد از داشتنش خواهم پرداخت.

من در به در این کوچه ها بی تو ام.

در به در این درندگی و درد

فقط پیچ می خورم و پیچ و به تو نمی رسم.

من از دیروز ها به امروز ته کشیده ام.ته کشیده ام.ته ته ته...

تمام !‌

بحثی ممنوع -

-- شیرین --
- ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ , ۱۸ خرداد ۱۳٩۱ : نظرات () -

رویای قبل خواب کودکی ام بود.این که سیندرلا شده ام و دستانم دور گردن مرد زندگی ام است و او مرا دارد از پله ها بالا می برد.تصویر صفحه ی آخر کتابم سیندرلا یم بود که ته اش نوشته بود "و آنها با خوبی و خوشی تا زندگی کردند" هی قبل خواب مرورش می کردم و هی مرورش می کردم و هی هی هی هی .. و چقدر معصوم بودند رویا های کودکی ام.

امروز اما از دنده ی چپ بلند شده ام.امروز اما استرس دارم و توی مترو سیندرلا به یادم آمد و دیدم تنها چیزی که از او شده ام 12 شب است و جادویی که باطل می شود و من ای که روی کدو تنبل وسط جاده ی تاریک نشسته ام و کالسکه ی شاهزاده ای که از کنارم رد می شود و نمی بینتم. شاید هم همه اش به خاطر این دنده ی چپ لعنتی باشد که گاه و بیگاه بیدارم می کند و دردم می آورد و ..اصلا دنده ی چپ چیز بدیست.اصلا این که آدم هر روز صبح از خواب بیدار شود و بیرون برود و بخندد هم خیلی چیز بدیست.

اگر اتفاق شوم خانه نداشتنم نمی افتاد، الان توی خانه ی 40 متری نو سازم بودم که فردا به مدت یک هفته درش را قفل می کردم و می نشستم و از عالم و آدم می کندم. اینقدر این دنده ی چپ لعنتی در من فرو می رود هی.بعدش دنده را می کندم و می دادم فرشته ی نگبانم جادویش کند و فلوت شود که وقتی کالسکه ی طلایی ام کدو تنبل شد فلوت بزنم و بزنم و بزنم که شاهزاده ی گمراه پیدایم کند..

من از این جاده ی تاریک پر درخت می ترسم.بغلم کند ببرتم توی قصرش .و یک عالمه ، یک عالمه قصرش پله داشته باشد که تا به آن بالا برسیم من یک دل سیر با چشمانش عشق بازی کرده باشم.

-- شیرین --
- ۱:٢٩ ‎ق.ظ , ٦ خرداد ۱۳٩۱ : نظرات () -