. : اوهام : .

پست 3 خردادم را خواندم.بعدش دیدم نفسم بالا نمی آید.نفس ام همین حالا که نشسته ام زیر این سقف و 2 صبح است و ولی عصر و خاطره هایش در 5 قدمی ام است بالا نمی آید.چه رسد به روزی که فرسخ ها با ولی عصری که مال من است فاصله دارم.مطمئنم که قلبم اگه برای همیشه نایستد ها ، حتما چند تپشی را جا می گذارد.

اصلا باد کرده ام نفسم بالا نمی آید.بس که این خاطره های شیرین از تو درد دارند در من در هزار ساله گی ام !

-- شیرین --
- ۱:٥٧ ‎ق.ظ , ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ : نظرات () -

تمام ترس من این است

یک شب بخوابم

و صبح

رخسار تو را به یاد نیاورم.

تا می توانم تماشا خواهم کرد

هر چیزی را تماشا خواهم کرد

چشمهایم رو به شب میروند

ترسم بیهوده نیست

من میترسم

از احتمال ندیدن تو

می ترسم.

-- شیرین --
- ٩:۳٧ ‎ب.ظ , ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ : نظرات () -

آغوش تو،
مثلث برمودای من است.
که همه ی درد های دنیا را می بلعد و امن ام می کند.
آغوش تو ،
مثلث برمودای من است.

-- شیرین --
- ۱:٠٦ ‎ق.ظ , ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ : نظرات () -

17 اردیبهشت 1391 ، روز توت فرنگی است.مورخان بنگارند ! بعله !

-- شیرین --
- ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ , ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ : نظرات () -

من فقط صدایت می کنم که "جانم" گفتن هایت راه گلویم را باز کند.و می دانم که نگاهت آخر این قصه ویرانم خواهد کرد.خوب می دانم.

 

پ.ن : وقتی معشوق ات فیس بوک ندارد ، پست ها را اینجا می گذاری که او بخواند ، و آنجا که همه ی دنیا بخوانند و از حسادتشان بمیرند که همچین معشوق ای دارم من.

-- شیرین --
- ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ , ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ : نظرات () -

مشاهده یادداشت خصوصی

-- شیرین --
- ۱:٥٧ ‎ق.ظ , ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ : نظرات () -

من توت می خورم و تو می خندی ، من توت می خورم و تو نگاه می کنی ، من توت می خورم و تو می روی.من توت می خورم و تو دور می شوی.من توت می خورم و تو از دور نگاهم می کنی . من توت می خورم و تو دست تکان می دهی.من توت می خورم و تو نزدیک می آیی . من توت می خورم و تو باز نگاهم می کنی.من توت می خورم و تو طعنه ام میزنی.من توت می خورم و تو گریه می کنی.من توت می خورم و تو می خندی.من توت می خورم و تو می آیی.من توت می خورم و باران می آید.من توت می خورم و می ترسم.من توت می خورم و تو فریاد میزنی.من توت می خورم و تو گوش هایم را می گیری.من توت می خورم و تو در آغوشت فشارم می دهی.من توت می خورم و تو می میری.من توت می خورم و تو می میری.من توت می خورم و تو توت می خوری.من توت می خورم و تو توت می خوری.من توت می خورم و تو ...
-- شیرین --
- ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ , ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ : نظرات () -

من یک عالمه اشک اضافه آورده ام که جایی برایشان ندارم و همه اش سرازیرند از من.من یک عالمه همه ش در حال ترکیدن ام و هی نمی دانم پس این آخر خط لعنتی کجاست که بعدش حد اقل تمام شوم.بروم خودم را از بلند ترین ساختمان شهر به پایین بیاندازم و فکر کنم که پرواز می کنم.... اه !

-- شیرین --
- ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ , ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ : نظرات () -

خوبی اش این است که این توت های درختی در آمده اند و میشود کوچه ی سعید را هزار هزار هزار دقیقه طولش داد و توت خورد و به آدم ها نگاه کرد و خندید و به این خراب شده نرسید. بدی اش این است که زود فصل این خوشبختی ها تمام می شود.

و حتی سازدهنی لعنتی هم بدجور می چسبد در این هوایی که ما ندارد.

اصلا من 5.5 صبح بیدار شدم به خیال این که بالاخره پریود میشوم و این حس های کذایی گه از بین میروند.5.5 صبح فکرش را بکن.بعد دیدم نه خیر.فقط بد خوابی های لعنتی و دل شوره ی مزخرف است و صدایی که هی در من تکرار می کند وا نده دختر.وا نده...

و من همه اش فکرم پر توت هاییست که از چند روز دیگر همدم من و تنهایی یه شیشه ای بیرنگم می شوند و دیری نمی پایند..کاش فقط زودتر برسند.دلم تنگشان شده !

-- شیرین --
- ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ , ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ : نظرات () -

I feel that he is coming..ha ha

-- شیرین --
- ٥:٥۳ ‎ب.ظ , ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ : نظرات () -

مشاهده یادداشت خصوصی

-- شیرین --
- ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ , ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ : نظرات () -

مشاهده یادداشت خصوصی

-- شیرین --
- ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ , ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ : نظرات () -