. : اوهام : .

من اینجا دیگه احساس امنیت ندارم.دلم می خواد از خیلی چیزا بنویسم.ولی حس می کنم اینجا امن نیست.لعنت به من که این وبلاگ رو به چند تا آدم گذشته و فک و فامیل داده بودم.نه که اونا بین بخونن ها.نع.می دونم نمی خونن.ولی خب.

این فک کنم آخرین پست من تو این وبلاگ باشه.شایدم نباشه.می خوام برم یه لولیتا بشم که هر چی دلم می خواد بنویسم کسی هم نشناسه من رو که هی فکر کنم ااا اگه فلانی ببینه.اگه فلانی ببینه.

تا الان هرچی می نوشتم راجع به عشق ها و غم ها و شادی های یه دختر معصومی بود که من بودم.از این به بعد می خوام از شیطونیاش بنویسم و لذت هاش از زندگی در کنار آدمی که پیدا کرده و کنارش 2 سال و 4 ماه و 16 روزه که سکان رها کرده !‌

-- شیرین --
- ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ , ٢٥ دی ۱۳٩۱ : نظرات () -

دوست اش می دارم

چرا که می شناسمش

به دوستی و یگانگی

-- شیرین --
- ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ , ٢٤ دی ۱۳٩۱ : نظرات () -

او دوست ندارد که من شده و گیر می دهد.من دوست ندارم که او شده ام و برایم مهم نیست.من خوشحال می شوم که بهم گیر می دهد.ولی ناراحت می شوم که دیگر "کلمه مریض" نیستم.که دیگر توجه نمی کنم که افعالش گذشته است، حال است.کی است.نه که دیگر او برایم مهم نباشد ها.انگار که خسته شده ام از گیر دادن.یا شاید واکنش های او باشد به گیر دادن های من.نمی دانم.مهم این است که بنده یک دختر دست نیافتنی لعنتی شده ام که برای لبخندش باید هزار نفر قوبانی شوند.و "این" ام را دوست ندارم.

دوست دارم هنوز هم خیلی معصومانه بهش گیر بدهم که چرا افعالت گذشته اند ! 

-- شیرین --
- ٢:٢٩ ‎ق.ظ , ٢٢ دی ۱۳٩۱ : نظرات () -

می خواهد برود سربازی.مرا با خودش نمی برد ! آن وقت ها مه می خواست آن ور آب هم برود ها ، مرا با خودش نمی برد.مرا هیچ جا با خودش نمی بردومن را که کوچولو هستم در جیبش قایم می کند و هیچ کجا نمی برد ! 

-- شیرین --
- ٢:۱٥ ‎ق.ظ , ٢٢ دی ۱۳٩۱ : نظرات () -

زیر چشمی نیگاش می کنم ف‌بعد ذوق زده می شم که مال منه ! :ذوق

-- شیرین --
- ٦:٤٢ ‎ب.ظ , ٢٠ دی ۱۳٩۱ : نظرات () -

مشاهده یادداشت خصوصی

-- شیرین --
- ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ , ٢٠ دی ۱۳٩۱ : نظرات () -

دوباره برگشتم خونه ، خونه ی تنگ و تاریک و گرم و سرد خودم.اینجا رو دوست دارم.اینجا رو که حس می کنم اولین باره بهش دارم می گم "خونه ام " .ولی تنهایی هاش رو دوست ندارم.نبودن هاش رو دوست ندارم.تنها خوابیدن هاش رو دوست ندارم.تنها غذا خوردن هاش رو دوست ندارم.سکوت محضش رو دوست ندارم و اینا آزارم میده.

موهام رو طلایی روشن روشن کردم.قیافم عجیب شده.اصلن خودم رو نمی شناسم.هی خودم رو تو آیینه می بینم تعجب می کنم.

هی یاد قدیم ها می افتم این چند روزه . این چند روه که گرگان بودم و هی دلم تنگ شده بود و هی دلم می خواست زود تر برگردم تهران.تهرانٍ تنهای خودم.یاد اون اول ها .یاد اولین ها.اولین برف.اولین بارون.اولین بوسه.

سامان و مثلا دوست دخترش اومده بودن خونم.تنها کاری که نکرده بودم جاکشی بود.که اونم کردم مثل اینکه ! :دی

سرم درد می کنه.امروز یه 3-4 ساعتی تو بغلش گرفتم خوابیدم و از دلتنگی مثلا در اومدم.ولی الان باز می خوام که پیشم باشه.که پتو بندازه رو تخت و یه پتو هم بندازه روم.بغلم کنه و غش کنه اونم مثل من.

بعد ولی هی فکر می کنم که خب که چی مثلا ؟ تا کی ؟ تا کجا ؟ بعد این خیلی اذیتم می کنه.که اون باید بره.که اون همه ش باید بره !

بعد تازه هی گارگان هم بودم همه هی دنبال شوهر بودن.چه وضعشه خب ! خوبه همه هم می دونن دوست پسر دارم و بازم اینجوری ان که باس یه شوهر خوب چیدا کنیم واست ! :)))

خسته ام.دیشب تو راه خیلی اذیت شدم !

-- شیرین --
- ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ , ٢٠ دی ۱۳٩۱ : نظرات () -

بابام بهم می گه ! یکدانه دختر ، بگیر بخواب ! بعد من حس میکنم که چقدر یکدانه ی اینها بوده ام و دوستم داشته اند و قدر ندانسته ام !

-- شیرین --
- ۱:۳٢ ‎ق.ظ , ۱۸ دی ۱۳٩۱ : نظرات () -

دیشب خواب دیدم عروسی کردم‌، تو یه عمارت گنده ی خیلی قدیمی و خوشگل ، که تازه کرایه ش هم 5000 تومن بودش.تازه آقای دامد هم برام یه عالمه گردنبند طلا خریده بود که خیلی زشت بود ، ولی من دوسشون داشتم.هی می گفتم چرا اینقد خرج کردی !‌یعنی همچین آدمی هستم !‌

-- شیرین --
- ٢:٠٤ ‎ق.ظ , ۱٤ دی ۱۳٩۱ : نظرات () -

یا مثل اینکه با داشتنش چقدر خوشبختم ! چقدر هنوز هم با یک کلمه مرا می تواند به آسمان ها ببرد !

-- شیرین --
- ۱:٠۸ ‎ق.ظ , ۱۳ دی ۱۳٩۱ : نظرات () -

دختره دیگه خیلی ک-س مینویسه !‌یعنی چی آخه !‌اولش جذاب بود ها ، ولی بعدش دیگه داره کم کم خوصله ام رو سر می بره.نمی خواهم هیچکی جز من اصلا واسش جذاب باشه مگه چیه ؟‌: :( :(::

تازه امروز رفتیم تئاتر ، بد نبود ، ولی خب 2.5 تو تیاتئر اونم وقتی اونقدی هیجان انگیر نباشه آدم به گا می ره.وقتی تازه تهویه هم نداشته باشه.با پالتو.اووووووووووف.

یه چیزی تو ذهنم بود پرید ! 

آها ، مثلا تئاتر -ولپن-  من و مسخ کرده بود ، به مهنای کلمه ، خیلی خوب بود . بهترین تئاتری بود که تو زندگیم دیدم.اصلا می دونی.ایده داشت.نو آوری داشت و این من رو جذب می کرد.چیزای تکراری حوصله ام  رو سر می برن و دوس دارم بالا بیارمشون. اصلا همین که منی که همه چیز یادم میره اسمش یادم مونده یعنی خدااااا، یعنی همه چییییییی  ( البته همین اسمش یادم مونده و صفحه ای که به طور خارق العاده ای جا به جا می شد و آدم رو شگفت زده می کرد ) 

-- شیرین --
- ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ , ۱٢ دی ۱۳٩۱ : نظرات () -

یا مثل اینکه من شلوار تو خانه ای اش را پوشیده ام احساس شعف می کنم که گم می شوم در شلوارش !‌

-- شیرین --
- ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ , ۱٢ دی ۱۳٩۱ : نظرات () -

مثل وقتی که خوابیم و من توی خواب می چرخم و به خیالش که می خواهم بلند شوم بروم مرا محکم تر در آغوشش می فشارد

-- شیرین --
- ٧:٢٧ ‎ب.ظ , ۱۱ دی ۱۳٩۱ : نظرات () -

دو روز دیگه امتحان دارم ف‌حالا اون هیچی ، بلدم ، تجارت رو بگو ، که نه می تونم بخونم ، نه حال دارم بخونم ، نه انگیزه دارم بخونم ، نه حتی الان که یه قسمتیش رو خوندم ژیزیش یادمه !‌ 

هوا سرده ، و من تنها چیزی که دلم می خواد اینه که بزنم از این خونه بیرون.برم یه عالمه سیگار بکشم تا خفه شم.بعد همینجوری همه چیز متوقف شه.بعد همه چیز تموم شه.هیچکی هم یاش نیاد ن تو زندگیش بودم.

دلم می خواد خودم رو حلق آویز کنم مثل سگ ، مثل سگ بزنم.

-- شیرین --
- ٩:٠۱ ‎ب.ظ , ٩ دی ۱۳٩۱ : نظرات () -

امروز با 3 چت کردم ! آخرم گفت مرسی که با من صحبت می کنی !‌ بعله !‌این یه پست مرموزه ! 

-- شیرین --
- ٢:٢٩ ‎ق.ظ , ٩ دی ۱۳٩۱ : نظرات () -

کیک درست کردیم ‌، دادم برد خونشون :دی

-- شیرین --
- ۸:۱۸ ‎ب.ظ , ۸ دی ۱۳٩۱ : نظرات () -

نمیدانم در کدام کلمه اش اینگونه جمع می شوم و پرت می شوم و به دوردست می روم.انگار که لحظه را جا گذارده ام و می دوم و می دوم و اشک می ریزم ولی دور می شوم.نمی دانم چگونه اتفاق می افتد یا چرا یا کی و یا یا یا یا..می دانم که اتفاق می افتد ، که من یکهو وسط ناکجا آباد کلمات قرار می گیرم و هی گذشته از جلو چشمانم مرور می شود و مرور می شوم و انگار که سعی کنم فراموش کنم نگاهش نمی کنم و می ترسم.

از روزهای روبه رو می ترسم.از آینده ی احتمالی می ترسم.از این 23 سالگی می ترسم.از 30 سالگی بیشتر می ترسم و هی فکر می کنم که آنقدری نمانده.که 30 ساله شوم و در کوچه باغ های این دنیا پرسه بزنم و زار زار گریه کنم و یادم نیاید از کجا آمده ام.

که هی فکر می کنم که چه ها نشده ام و چه ها می توانستم باشم و چه حال هایی که انتظارم را نمی کشید و هی به خودم نهیب بزنم که هنوز که وقت هست.عجله کن !

ولی تنها چاره ی احتمالی لعنتی ای که پیدا می کنم خواب است و خواب و خواب و خواب... که تازه همه شان کابوس هایی وحشی اند که حمله ام می کنند و زخمی تراز اینم می کنند که هستم.

یک جایی ، یک روزی ، بین بی خوابی های 6 ماه پیش و خیال نبودن هایش گم شدم.

و اکنون فقط بدنی سرگردانم که روحم را طلب می کند و نمی یابد.

 

حالا هرچقدر هم همه چیز خوب و رویایی باشد و او باشد و هی از هم سرزیر هم شویم ها ، جای -من- کم است.جای من ای که پیدایش نیست کم است.کم است...

-- شیرین --
- ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ , ٧ دی ۱۳٩۱ : نظرات () -

 
"‎
از میانِ کوچه باغ های تابستانی گذر کردیم
با خنده هایی بی خیال
و در شبانه هایِ تلخِ پاییزی گریستیم
با قلبی سوگوار
و اشکهایی بی زوال
...
اما اکنون ببین
در این سرمای به جانِ انسان افتاده
در این مصیبتِ زمستانیِ عاطفه
چه مومنانه ایستاده ایم
و چه عاشقانه شکسته ایم
شکستن را

چرا که توانستیم
بهاری را، شاد و امّیدوار
در قلبمان بکاریم
و از اتفاق گره خوردن دستهایمان
بوستان بوستان گل
به قلبمان بیاویزیم

تولدت مبارک
-- شیرین --
- ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ , ۳ دی ۱۳٩۱ : نظرات () -