. : اوهام : .

خیلی،خیلی زیاد درد میگیرد دل ام.انگار یه وزنه ی سنگینی روی سینه ام است که نفس ام بالا نمی آید.بد جور وحشی اند این روزها بی دلیل.بد جور دست های تو،بودن تو دور شده.بد جور من مانده ام و رویای شیرین قبل خواب و کابوس های تکراری.بد جور..

-- شیرین --
- ٢:٠٢ ‎ق.ظ , ۳٠ فروردین ۱۳٩۱ : نظرات () -

بسته شد.این در لعنتی بسته شد.حالا انگار که هزار ساعت دیگر بایستی صبر کرد و صبر کرد و صبر کرد و آخرش هم هیچ..هیچ چیزی آن طرف میله ها انتظارت را نمی کشد.

 

-- شیرین --
- ٩:۳٢ ‎ب.ظ , ٢٤ فروردین ۱۳٩۱ : نظرات () -

شااعر میگفت : چه تمنای محال ‌, خنده ام می گیرد

حالا گاو من ام هی"ما ما" می کنه , حالیش نیس چقدر یونجه گرون شده و تحریم ایم و این حرف ها.آخه حق هم داره .گاو که این چیزا رو نمی فهمه.گاو باید که هی "ما ما" کنه هی دل من بره واسش , هی خوشحال باشم که آخرش من ام و همین گاو ام.همین یه دونه گاو خرم تو همه ی دنیا.که هیچکی نمی بینتش !‌

-- شیرین --
- ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ , ٢٤ فروردین ۱۳٩۱ : نظرات () -

have u ever felt falling apart ? no really,have u ?

-- شیرین --
- ۱:٢٧ ‎ق.ظ , ٢۱ فروردین ۱۳٩۱ : نظرات () -

من که مثلا اصلا معلوم نیست چه چیزی هستم , هی با خودم فکر می کنم و فکر می کنم و این آدم بودن لعنتی بد جور سنگ جلوی پایم می اندازد واقعیت را.این که نفس می کشم , فکر می کنم , مچاله می شوم , تنبلی می کنم , افسرده می شوم و و و و .. و من هی نمی فهمم که چه ام. که چه کار ها می کنم و باید بکنم در دنیا مثلا.که اصلا این همه بی نهایت که چه ؟ تا چه ؟ که اصلا من چه کار می کنم ؟‌که دوست داشتنم یعنی چه ؟ که تویی که دستانم را می گیری یعنی چه که وجود داری ؟ تو ای که به من سلام می کنی , این همه تویی که کنارم ایستاده اید و راه می روید و رو به رویم می نشینید و با من غذا می خورید و این همه بی نهایت هستی را با من شریکید.یعنی چه که اینها ؟ یعنی چه ؟! اصلا من گم شده ام.جایی بین همه ی این بی نهایت ها..کسی پیدایم کند , در آغوشم بگیرد تا آرام گیرید این جان نمی دانم یعنی چه ام ! ‌

-- شیرین --
- ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ , ٢٠ فروردین ۱۳٩۱ : نظرات () -

مشاهده یادداشت خصوصی

-- شیرین --
- ۳:٢۳ ‎ق.ظ , ٤ فروردین ۱۳٩۱ : نظرات () -