. : اوهام : .

قبل از اینکه چشمانت را باز کنی اتفاق می افتد.قبل از اینکه عابر ها از کنارت رد شوند و چترشان را بگیرند بالا سرت و تو بفهمی یک چیزی سر جایش نیست ، بین این ها اتفاق می افتد.بین چشمان بسته ی او و چاله ی آب ، چشمان بسته ی او و بوق ماشین ، چشمان بسته ی او و صدای بچه ، صدای بچه ی دیوانه کننده ، بین همه ی صدا ها اتفاق می افتد. سکوت ، سکوت و چشمان سنگین شده ام و دستی که آرام آرام گودی کمرم را پر می کند و گرمی اش آتشم می زند.و بعد شل می شوم.امنیت.آرامش..اعتماد.رها می شوم.رها می شوم در دستانش و چشمانم بسته است.بسته ی بسته..بعد صدا ها حمله می کنند.صداها چنگ می اندازند مرا از آغوشش بیرون می کشند .می افتم وسط پیاده رو و آدمک ها زل زده نگاهم می کنند..می خندند.اخم می کنند.من اما زیر گریه می زنم.من اما بد جور زیر گریه می زنم.نگاهش می کنم. می آید چترش را می گیرد بالای سرم.التماس می کنم که دستهایت. دستهای گرمت و گودی کمرم  ، پوزخندی می زند رد می شود.فرقی نمی کند کدامشان باشد. هیچ وقت فرقی نکرده کدامشان باشد.فقط باید بیاید دستش را بگذارد در گودی کمرم آهسته گرمم کند که شل شوم در آغوشش و امن شوم . .. که نیوفتم.  نیوفتم.که هی چشمانم را باز می کنم و هی خیابان است و عابر و صدا و صدا و درد...درد...درد...

نمی رسم.هیچ گاه نخواهم رسید.این را هم من می دانم هم همه ی عابران این پیاده رو ها.. فقط غمگین قدم می زنم و خیال بافی می کنم و تویی که بعد از بسته شدن چشمانم می آیی نجاتم می دهی ، دست دیگری را با چشمان بازش میگیری و لبخند می زنی و بوق ماشین و رد می شوید.حالا نفر بعدی...بعدی...بعدی... تا دلتان بخواهد توی این پیاده رو پر از آدم است.پر از آدم هایی که چشمانم را که می بندم مال من اند تا بوق بعدی چاله ی بعدی چتر بعدی... حقیقت چه اهمیتی دارد.حقیقت من ام و این پیاده رو لعنتی و خانه ی که وجود ندارد.هیچ وقت نداشته....

-- شیرین --
- ٥:۳۸ ‎ب.ظ , ٢٥ آبان ۱۳٩٠ : نظرات () -

بعضی وقت ها اتفاقات خوبی می افتد توی خز ترین 11 های دنیا !‌11.11.11 خیلی زیاااااد اتفاقات خوبی می افتد.بعله !!‌

آدمی که قرار است از این هفته دو جا کار کند می گوید که اتفاق خوبی افتاده !‌بعله !!

-- شیرین --
- ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ , ٢۱ آبان ۱۳٩٠ : نظرات () -

that's the point,fucking horibble point,I've never stop dreaming,

-- شیرین --
- ٦:٠۱ ‎ب.ظ , ۱۸ آبان ۱۳٩٠ : نظرات () -

برف نو

برف نو لعنتی...

که فقط دلتنگی داریییی و همیین.همییین

اااهه..... !!!

-- شیرین --
- ٤:٥٩ ‎ب.ظ , ۱٧ آبان ۱۳٩٠ : نظرات () -

کم نبود ، من خیلی خیلی خیلی انتظار داشتم که کم باشه ! که تا ساعت رو نگاه می کنم بگم "بخون ، بخون، بخون " ولی حوصله ام سر می رفت ..دونه دونه سر هر 5 ثانیه ای حوصله ام سر می رفت.هی کلی فکر می کردم تو اون 5 ثانیه ها ! هی اصلا لعنتی خیلی ، خیلی طولانی بود...

بعد می دونی ما اصلا چقدر 5 ثانیه داشتیم ؟ داریم ؟ چقدر فکر می تونیم کنیم و نمی کنیم ؟ چقدر فکر می کنیم زمان تند میگذره ؟؟؟ نه !! مساله اینه که دقت نمی کنیم ! دقت نمی کنیم که زمان چقدر آرومه ، چقدر کنده..ماییم که استفاده نمی کنیم ! ماییم که واستادیم تو یه گودال و هی فکر می کنیم که چقدر تند تند شب و روز میشه ! اصلا یه وضعی.....

یه وضعی اون 5 ثانیه ها طولانی بودن ها...

-- شیرین --
- ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ , ۱٥ آبان ۱۳٩٠ : نظرات () -

هیچ چیز این "خالی" را پر نخواهد کرد

می دانم

من فقط فکر می کنم که گیر کرده ام در ثانیه ها !‌ در ثانیه هایی که بعد از تو می آیند و می آیند و نمی روند. می آیند و من می دانم که هیچ چیز جای این "خالی" را پر نخواهد کرد.نمی تواند... من گیر کرده ام در دیروز ، در امروز ، در این حجم سنگینی که سرم را پر کرده...در این تو هایی که وجود نخواهد داشت (بالاخره یک روزی...) در این من هایی که نمی تواند بگوید برو.. می گوید بمان..می گویم بمان.. من فقط گیر کرده ام در فکری که غرق ام کرده...من فقط ...

می دانم

هیچ چیز این "خالی" را پر نخواهد کرد

نمی تواند....

اگر تو فقط بگذاری این ثانیه ها بگذرد

اگر من بگذارم که بگذرند...

اگر اگر اگر....

-- شیرین --
- ٩:٠۸ ‎ب.ظ , ۱۳ آبان ۱۳٩٠ : نظرات () -

بارون می آد ! بارون می آد و این خیلی خوبه ! خیلی بیشتر از خوبه حتی.. !

فقط یه خونه ، یه سقف ، یه جا که زندان نباشه / یه جا که بشه نقس کشید ، بشه احساس آرامش کرد..همین !‌ فقط آرامش..مثل اقیانوس !‌ آروم..همین...

-- شیرین --
- ۱:٠۱ ‎ق.ظ , ۸ آبان ۱۳٩٠ : نظرات () -